#پرنسس_مرگ_پارت_164

ستاره ی آبی:واسه همین گاهی خوب و گاهی بد می شدی!

من:پس چرا قبلا چیزی بهم نگفتید؟

به جاش ستاره ی سیاه جواب داد:بهت که گفتم.ما هر وقت نیاز باشه اجازه حرف زدن داریم!

ستاره ی آبی:درسته.الانم موضوع تو خیلی جدی شده!تو نباید تبدیل می شدی!این تبدیل نظم بین خوب و شر وجودتو کاملا از بین برد.واسه همین ما مجبوریم از این به بعد باهات حرف بزنیم تا کارمونو انجام بدیم.این شاید واسه تو خیلی سخت بشه!صدا های ما ممکنه باعث آزارت بشه!

من:من اصلا نمی فهمم چی می گید!اصلا شما ها چطوری به وجود اومدید؟

ستاره ی آبی:اینو به زودی می فهمی لیا!ما فقط در همین حد اجازه داشتیم بهت اطلاعات بدیم بقیش دیگه کار خودته!

من:یعنی چی؟

ستاره ی سیاه:یعنی خداحافظ!

من:هی!چی چیو خداحافظ!آهای!

صدایی دیگه توی ذهنم نپیچید!این دو ستاره معما رو سخت تر کرده بودن.ماهیت من خیلی پیچیده شده بود.نمی تونستم درکش کنم.این پرواز لعنتی هم تموم نمی شد.دلم یه زمین سفت و سنگلاخی می خواست.موریا رو از ذهنم صدا زدم:

من:موریا!هنوز نرسیدیم؟

romangram.com | @romangram_com