#نقطه_سر_خط_پارت_45
لیوانای برعکس شده رو از جا ظرفی برداشتم و با وسواس به تمیز بودن و نبودنِ حتی ردی از قطرات آب، بهش خیره شدم. ردِّ رژ لبِ قرمز روی کناره ی لیوان، کنجکاوم کرد. من هیچ رژ قرمزی نداشتم. مامان فاطمه هم یه هفته اس که تهران نیست بعدشم اون که رژ قرمز نمی زد. به یکباره تهِ دلم خالی شد.
صدای قدماشو که به آشپزخونه نزدیک می شد می شنیدم. لیوانِ رژِ لبی رو کنارِ سینک گذاشتم و یه لیوانِ دیگه از کمد درآوردم و با وسواسی که از سالِ دومِ دانشگاه به جونم افتاده بود لیوانو شستم.
دستاش دور تنم حلقه شدم و یه نفس از موهام گرفت: نگفته بودی این همه خوردنی هستی؟
نگامو از رژِلب روی لیوان گرفتم و حینی که لیوانو می تکوندم با خنده گفتم: شما الان یک عدد انسانِ گرسنه رو درآغوش گرفتی، غذا روی میزِ عزیزم.
گلِ سرمو کشید و موهام تا روی کمرم پخش شد.
-- فکر کنم فرشته ی آمین موقعِ دعا کردنم واسه پیدا کردنِ بانوی مو فرفریِ رویاهام، حسابی سرش خلوت بوده.
نفسِ عمیقی کشیدم، همه ی ریه ام پر شد از شامپو بدنش که با عطر تنش مخلوط شده بود. بوی آرامش می داد. دستِ آزادمو به سینه اش فشار دادم. وبا خنده خودمو ازش جدا کردم.
لیوانو روی میز گذاشتم، تازه ذهنم داشت به کار میفتاد و اتفاقا رو مثل تیکه های پازل کنار هم می ذاشت. توی ماشینش هم بوی عطر شیرینِ ملایم میومد. بی هوا پرسیدم: مهمون داشتی؟
صندلی رو برای خودش کنار کشید و با لبخندی که از لبش کنار نمی رفت پرسید: کِی؟
- نمی دونم... شاید همین نزدیکیا؟
کاهویی رو از بینِ مخلفاتِ سالاد سرِ چنگالش زدو گفت: آره، پریشب. دوتا از دوستام و خانوماشون بودن.
خواستم بگم چیزی نگفته بودی، ولی یادم اومد منم قضیه مهرانفرو نگفته بودم، از طرفی نمی خواستم فکر کنه زیر ذره بین گذاشتمش و از اون زنای کنترل کننده ام. اما سکوت قانع ام نمی کرد...
در حالیکه مرغا رو توی ظرف جداگونه ای می کشیدم گفتم: ظرفا رو دیگه نشسته نذار تو جا ظرفی
-- هوم؟
با اشاره به لیوان گفتم: لیوانو می گم... بخور تا سرد نشده.
می تونست خیلی راحت بپیچونه ولی گفت که دوستاش و خانومشون بودن. صداقتش همیشه برام ثابت شده بود.
romangram.com | @romangram_com