#نقطه_سر_خط_پارت_227

در شیشه ای وروودی ساختمون نگینو می کشم. و تا رسیدن به اتاقک آسانسور پشت سر هم سرفه می زنم. اگه برای نشون دادنِ جدیتم توی کار نبود، محال ممکن بود، رختخوابمو ول کنم. اپراتور طبقه ی 5 رو اعلام می کنه. چشممو باز می کنم. گیج و منگ از اتاقک بیرون می زنم. و توی دلم اعتراف می کنم، عجب غلطی کردم اومدم.

مطب بر خلاف دیروز خلوته. از ساعتِ 2 بعد از ظهر بیشتر از این هم نمی شه که انتظار داشت. گلومو با سرفه ای صاف می کنم. صدای باز شدن دری توی پیچ راهرو شنیده می شه. جایی که حدس می زنم آبدارخونه و سرویس بهداشتی باشه.

--شمایید خانوم زارع؟

می چرخم. سرمم می چرخه. لبخند می زنم و می گم: سلام. با دکتر پارسا واسه پروژه ای که دارن هماهنگ کردم

با لبخندی به سمتم میاد و میگه: آه بله. ایشون الان بیمارستانن. گفتن اگه زودتر اومدین، شما کارو شروع کنین. همه ی چیزایی هم که لازمه، فرمودن توی دفترشون هست.

و با قدمی در چوبی دفتر رو باز می کنه.

--احتمالا تا 3:30 میان.

سرمو تکون می دم و وارد دفتر می شم. نگام میخِ عسلی شلوغی که پر شده از چند پرونده و زونکن بزرگ و تبلتی که روش گذاشته می شه. روی کاناپه می شینمو کیفمو کناری می ذارم.

--من اینجا هستم، چیزی لازم داشتین، و یا سوالی داشتین می تونین صدام کنین.

با لبخندی نگامو از تبلت روی زونکن می گیرم و می گم: ممنونم. ببخشید با چه اسمی می تونم صداتون کنم؟

لبخندش عمق می گیره و همینطور که بین دو لنگه ی در آویزونه لب می زنه: محرابی. ولی می تونی ندا هم صدام کنی

با تک خنده ای زمزمه می کنم: منم مریمم.

از در فاصله می گیره و دستشو به نشونه ی آشنایی جلو میاره. از این همه مهربونیش دلم گرم می شه.

سرفه می زنم و نگران می پرسه: انگار حالت خیلی بده. چیزی نمی خوایی واست بیارم؟

دستمو از دستش بیرون می کشم و آروم لب می زنم: اگه یه لیوان آب بیارید من قرصامو بخورم ممنون می شم.

با تکون سر ازم فاصله می گیره.


romangram.com | @romangram_com