#نقطه_سر_خط_پارت_100

بیماری فنیل کتونوریا نوعی نقص ژنتیکی هستش که بدن نوزاد قادر نیست نوعی از پروتئین شیر مادر رو تجزیه کنه، که سطح بالای این نوع پروتئین در خون باعث می شه، نوزادی که از نظر ذهنی هیچ مشکلی نداره، به عقب ماندگی ذهنی مبتلا بشه.

***

--یکی از خوبی ها و قشنگی های زندگی اینه که نمی دونی چه اتفاقایی قراره واست بیفته ، حتی اگه اون اتفاق بد باشه.

با پوزخندی در دل، نگامو از دختری که داشت این جمله ها رو پشتِ تلفن، به خورد شنونده ی بیچاره، می داد گرفتم و با دیدنِ سر درِ سازمان هلال احمر، کرایه ی تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.

این حرفا دلِ خوش می خواست و خیالی آسوده.

به ساعتم که 5:30 رو نشون می داد نگاهی انداختم و از پله ها بالا رفتم. امروز تنها روزی بود که توی این هفته می تونستم مدرک دوره ای رو که گذروندیمو تحویل بگیرم و اگه نمی گرفتم می رفت تا هفته ی دیگه ای که الهام و راحیل سر می رسیدن.

در وروودی سالنو به سختی کشیدم و در حالیکه تو دلم غر می زدم این درا هم شدن معضل؛ نگامو از صندلی خالیِ نگهبانی گرفتم و وارد شدم. از سرو صدایی که تو راهروی همیشه ساکتِ سازمان، به گوش می رسید، کنجکاو پاتند کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. این همه ولوله و رفت آمد دقیقا معلوم نبود برای چیه. خودمو به جمعتِ حاضر در راهرو رسوندم و از بین چهره های ناآشنا دنبال فردی آشنایی می گشتم تا بدونم دلیل این همه آشفتگی و ناآرومی چیه. از بین حرفاشون می شد فهمید که زمین لرزه ی شدیدی یکی از شهرستانای آذربایجانو لرزونده.

با صدای یکی از مسئولینِ سازمان که بچه ها رو به یکی از اتاقا دعوت می کرد با جمع همراه شدم.

دکتر مولایی یکی از استاتید دوره ای که گذرونده بودیم، کنار در وایساده بود و داشت برگه هایی رو بین بچه ها توزیع می کرد. با اینکه محال می دونستم این دکتر پیرو فهمیده منو برای 4 ساعت کلاس تئوری، به خاطر داشته باشه، سلام دادم.

با خوشرویی جوابمو داد و در حالیکه برگه ای رو دستم می داد، خیلی سریع گفت: مشخصاتتو پر کرن وقت نداریم. و همهمه ی جمعیت مجالِ پرسیدن هر نوع سوالی رو ازم گرفت.

به برگه ی ثبت نام شرکت در منطقه ی بحران زده خیره شدم. پس این همه برای رفتن به آذربایجان اینجا جمع شدن و اینا بچه های تیم بحرانن؟!

بحران!! یکی از 5 موضوعِ پیشنهادی کمیته تحقیقات برای انتخاب پایان نامه ام، کنترل سلامت در بحران بود! اگه بتونم خودمو بین این تیم جا بدم و برم، احتمال اینکه چیزی دستمو بگیره خیلی بالاست!

بی توجه به اینکه عضوی از تیم بحران نیستم، در حالیکه گوشه ای از حواسم به یکی از اساتیدی بود که داشت در مورد منطقه و زمین لرزه به بچه ها اطلاعات می داد، مشخصاتمو توی برگه وارد کردم و برگه رو به یکی از بچه هایی که داشت برگه ها رو جمع آوری می کرد تحویل دادم. و تهِ دلم دعا دعا می کردم که مشخصاتو الان چک نکنن.

حینی که بچه ها داشتنِ کاورای مخصوص هلال احمرو توزیع می کردن، برای الهام اس ام اس دادم که دارم می رم اهر و ممکنه گوشیم اونجا در دسترس نباشه.

اسمم که از بلند گو پیج شد، نگاهِ نگرانمو به پشت تریبون دادم و در حالیکه داشتم به خودم اولتیماتیوم می دادم که قوی باشم و جا نزنم از رو صندلی بلند شدم و خودمو به قسمت مربوطه رسوندم.

با صدای دکتر محمدی نامی که مشخص بود از مسئولای گروهه، نگامو از جمعیتی که داشت با همهمه از سالن خارج می شد گرفتم.


romangram.com | @romangram_com