#نغمه_عشق_پارت_150

سرشو بلند کرد و گفت:

_چی خودمو معرفی کنم بهتر باشه؟

گفتم:نکنه شما حامد هستین؟

مرد:نمی دونم شاید.

گفتم:نمی فهمم.

مرد:من امیدم،شایدم حامد.

خشکم زد.گلوم خشک شد.مونده بودم.گفتم:

_شما امید هستین؟دروغ می گین.امکان نداره. امید اصلا این شکلی نبود.چرا دارین دروغ می گین.

سرشو انداخت پایین وگفت:

_روزی که با نغمه خداحافظی کردم و رفتم،تو راه یکی از بچه های دروان دبیرستان بهم زنگ زد و گفت مجید یکی از بهترین دوستام تو تصادف کشته شده،داشتم دیوونه می شدم.مسیرم رو از کاشمر به طرف شهر ری کج کردم و تو راه چندبار به نغمه زنگ زدم که بگم دارم می رم شهر ری ولی خونه نبود.تو جاده بدجوری رانندگی می کردم.یه دفعه یه پیچ بزرگ اومد تو جاده،منم متوجه نشدم و با ماشین رفتم ته دره.وقتی چشم باز کردم توی بیمارستان بودم و به قول دکترا خدایی بود که زنده موندم که ای کاش نمی موندم.یه هفته بعد دکترا گفتن چون تموم تنم سوخته و درجه سوختگی خیلی بالاست،باید جراحی پلاستیک کنم.منم ناچاری قبول کردم.از اون ور چون خون زیادی ازم رفته بود خون تزریق کردن که آلوده از آب در آومد و ایذر گرفتم.وقتی صورتمو بعداز جراحی پلاستیک تو آیینه دیدم ترسیدم.ترسیدم از اینکه نغمه این امید رو نخواد.چهره من به کلی عوض شده بود.شده بودم ه آدم دیگه.اما به عشق اینکه نغمه بازم دوستم داره رفتم سراغش.آخه یه روزی نغمه ازم پرسید اگه یه روز تنش بسوزه من چه کار می کنم؟منم گفتم برام مهم نیست،مسلما برای اونم نباید مهم باشه.رفتم سراغش،اون موقع نمی دونستم ایدز دارم.می خواستم یواش یواش حقیقت رو بهش بگم.درست همون روزی که می خواستم حقیقت رو بهش بگم،فهمیدم ایدز دارم.بعدش ترسیدم برم جلو.می دونستم اگه نغمه بفهمه من امیدم و ایدز دارم یا از غصه دق می کنه یا قبول نمی کنه و می خواد با هم باشیم و اونم ایدز می گرفت و من اینو نمی خواستم.اون پذیرفته بود که امید رفته.داشت زندگیشو می کرد.بعداز اون دیگه نتونستم بهش بگم من کیم؟نتونستم...نتونستم.

هیچی نتونستم بگم.زبونم بند اومده بود،فقط نگاش کردم،باورش کردم چشاش داشتن گریه می کردن،داشتن جون می دادن.آروم گفت:

-خداحافظ.

گفتم:کجا؟

برگشت و نگام کرد،هیچی تو نگاش نبود جز اشک.دوباره سرشو انداخت پایین و گفت:

_نمی دونم.

منم فقط نگاش کردم،زبونم بند اومده بود. امید رفت تا تموم بشه.رفت تا نبودن رو تجربه کنه.رفت تا نیست بشه.تا نقطه پایان صفحه بشه.

و امروز دست تقدیر نگاه دو عاشق منتظر را در گوری سرد پنهان کرده است و جایگاه وصال عشق تکه سنگی است با چند خط درهم.

عشقی که عاشقانه متولد شد،

مستانه زندگی کرد،

ولی نمرد و هرگزهم نخواهد مرد.

romangram.com | @romangram_com