#موژان_من_پارت_99
- عصباني شدن و كل كلاي تو با من .
- با من دعوا دارين ؟ اگه دوست نداشتين يا موافق نبودين چرا خواستگاري اومدين پس ؟
- من دلايل خودم و دارم بهتره توام زياد كنجكاوي نكني .
ديگه شورش و در آورده بود پسره ي از خود راضي . شيطونه ميگفت با يه لگد از اتاق پرتش كنم بيرون ! از جام بلند شدم و گفتم :
- حرفامون ظاهرا تموم شده بفرماييد بيرون .
خونسرد از جاش بلند شد و گفت :
- بازي خوبي بود ممنون كه سرگرمم كردي .
بعد با خنده از اتاق رفت بيرون . داشتم جوش مي آوردم ديگه . دوست داشتم انقدر گردنش و فشار ميدادم تا راه هاي تنفسيش بسته بشه و بميره . سعي كردم خودم و كنترل كنم . با فاصله ي چند دقيقه منم از اتاق بيرون اومدم و وارد سالن شدم . سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :
- خوب خوشگل خانوم نظرت چيه ؟
حيف اين زن مهربون كه مادر همچين غول بي شاخ و دمي بود . لبخند مصنوعي زدم و نشستم . بابا نذاشت جوابي بدم گفت :
- خانوم صبوري اگه اجازه بدين مُوژان يكم فكر كنه . بالاخره تصميم بزرگيه .
romangram.com | @romangram_com