#موژان_من_پارت_97

خانوم صبوري با خنده گفت :

- فقط يادتون نره ما هم اينجا هستيما ! زود بياين .

بدون خجالت و رو در وايسي از جام بلند شدم و منتظر رادمهر شدم . نگاهم به مامان افتاد كه از اين حركت سريع و بي فكر من لبش و به دندون گرفت و چپ چپ نگاهم كرد . فقط دوست داشتم زودتر همه چي تموم بشه و راحت شم !

بالاخره رادمهرم از جاش كنده شد ! انقدر با مكث بلند شد كه فكر كردم نكنه چسبي چيزي به مبلش چسبيده !

در همين حين كه داشتيم به اتاقم ميرفتيم پشت سرم زمزمه وار با خودش ميگفت :

- هوله !

اخمام و تو هم كشيدم و به طرفش برگشتم . مثل اينكه از الان جنگ و شروع كرده بود .


توي اتاق كه رفتيم بيخيال روي تختم نشستم و نگاهم و به رو به روم دوختم از گوشه ي چشم رادمهر و ميديدم كه نگاهش دور اتاق ميچرخه و با دقت به همه چي توجه ميكنه . بي تعارف رفت و صندلي ميز كامپيوترم و كشيد جلو و روش نشست . پاهاش و روي هم انداخت و لم داد به صندلي گفت :

- اتاق قشنگيه .

- ميدونم !

خنده اي كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com