#موژان_من_پارت_77
- آره خوب ! نگفتي بگيرم شام ؟
- نه ممنون ديگه كار خاصي ندارم زود تمومش ميكنم و ميرم .
دوباره رفت توي همون مود بي تفاوتيش شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- هرجور ميلته .
بعد از اتاق رفت بيرون . دوباره در كشو رو باز كردم . اول خواستم بذارم لباسا همونجا باشه ولي بعد به خودم اومدم و با خجالت همه رو جمع كردم و ريختم تو چمدون . چه كارايي كه نميكرد اين مامان خانوم.
چند تايي از كتابابمم برداشتم و از اتاق اومدم بيرون . روي راحتيا لم داده بود و به تلويزيون نگاه ميكرد گفتم :
- ميشه از آژانس برام ماشين بگيري ؟
نگاهي به من كه چمدون به دست ايستاده بودم انداخت و گفت :
- حتما .
از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت اشاره به مبل كرد و گفت :
- تا وقتي كه ماشين مياد بشين .
دودل بودم ولي بالاخره نشستن و ترجيح دادم . " خيلي احمقي مُوژان از چي ميترسي؟ از رادمهر ؟ از شوهرت ؟ " افكارم و پس زدم و دوباره چشمم و توي خونه چرخوندم . رادمهر حرف زدنش با تلفن تموم شد اومد روي راحتي روبه روي تلويزيون نشست و گفت :
romangram.com | @romangram_com