#موژان_من_پارت_68
صبح زود از خواب بيدار شدم پولايي كه از بابا گرفته بودم و توي كيفم گذاشتم و از خونه زدم بيرون . با تاكسي خودم و به خونه ي عمو مهرداد رسوندم و زنگ زدم تا سوگند بياد پايين .
با سوگند تمام پاساژارو زير و رو كرديم . بالاخره سوگند چشمش يه لباس و گرفت و پرو كرد . يه پيراهن دكلته ي بلند به رنگ سبز سير بود كه از بالا تنگ بود و پايين دامن يهو گشاد ميشد . خوش دوخت بود پول لباس و حساب كرديم و از مغازه اومديم بيرون . حالا بايد دنبال لباس مناسبي واسه من ميگشتيم . ولي هر چي ميگشتيم چيزي نظرم و جلب نميكرد آخر صداي سوگند در اومد :
- بابا تورو خدا يه چيزي بخر ديگه . حالا عروسي كه نيست يه تولده .
- سوگند انقدر حرف نزن .
- به خدا از پا افتادم مُوژان . تازه من لباسمم دستمه . انقدر بي رحم نباش ديگه .
توي همين گير و دار بوديم كه لباسي از پشت ويترين نظرم و جلب كرد رو به سوگند گفتم :
- اين لباس چطوره ؟
سوگند ذوق زده از اينكه بالاخره يه لباسي رو پسنديدم جلوي ويترين اومد و نگاهي انداخت گفت :
- واي مُوژان تو نميري بهتر از اين لباس گيرت نمياد .
- من كه ميدونم از رو تنبليت اين حرف و ميزني ولي خوب بريم بپوشمش ببينم چجوريه .
داخل مغازه شديم دختر جووني فروشنده بود . لباس انتخابيم و برام آورد و به دستم داد . نگاهي بهش انداختم و داخل اتاق پرو رفتم . وقتي لباس و پوشيدم رو به روي آينه ي اتاق پرو ايستادم و نگاه دقيقي به خودم انداختم . لباس دكلته ي آبي روشن بود . كه كوتاهي اون تا روي زانوم بود . روي كمر لباس روبان پهن سورمه اي رنگي ميخورد كه اين تضاد رنگ باعث زيباتر شدن لباس ميشد .
سوگند از پشت در اتاق پرو گفت :
romangram.com | @romangram_com