#موژان_من_پارت_485


- شب بخير خوب بخوابي .

با تعجب نگاهي بهش كردم انگار سوال و از توي چشمم خوند گفت :

- تا عروسي ميتونيم صبر كنيم .

با اين حرف به سمت اتاقش رفت . برام جاي تعجب داشت . 1 سال ميخواست صبر كنه ؟!

گنگ و گيج برگشتم توي اتاقم . ولي از طرفي هم خوشحال بودم كه انقدر بهم احترام ميذاشت و فقط من و به خاطر جسمم نميخواست . زير پتو خزيدم و با آرامش خوابيدم .


فصل بيست و چهارم


2 سال از اتفاقاتي كه افتاده ميگذره حالا من شرعا قانونا قلبا همسر رادمهرم . 1 سال بعد از فوت مامان و بابا قرار شد جشن عروسيمون و راه بندازيم . هيچ وقت چهره ي سيما جون و سوگند و يادم نميره وقتي داشتم تصميمون و بهشون ميگفتم . وقتي گفتم قصد داريم جشن بگيريم و نميخوايم از هم جدا بشيم . سيما جون از خوشحالي اشك ميريخت و سوگند پريد بغلم و مدام زير گوشم ميگفت :

- ميدونستم كه عاقلي مُوژان ميدونستم .

همون شب رادمهر همه ي خانواده ي عمو و مامان و باباي خودش و شام مهمون كرد .

بعد از اون گفتگويي كه با احسان توي خونمون داشتم ديگه نديدمش . سوگند ميگفت از احسان شنيده كه رادمهر حسابي باهاش حرف زده و بهش توپيده . يه جورايي پاش و از زندگيمون بريد ! ولي رادمهر هيچي در اين مورد به من نگفت و منم هيچ سوالي نپرسيدم . چيزي كه مهم بود برام رادمهر بود كه كنارم بود . ديگه خيالم از بابت احسان راحت شده بود . بعد از يه مدت هم كاراشو كرد و براي هميشه از ايران رفت . هنوزم كه هنوزه فقط گه گاه با عمو تلفني حرف ميزنه .


romangram.com | @romangram_com