#موژان_من_پارت_466

- انقدر دروغ نگو . تو من و دوست داري . بگو كه دوستم داري .

پوزخندي زدم و گفتم :

- انقدر نشين با خودت فكر و خيال كن . من رادمهر و دوست دارم . تنها مرد زندگي من رادمهره .

- پس چرا عروسيت و به هم زدي ؟

- يه حماقت ميفهمي ؟ احمق بودم و بچه . ميخواستم عشق و علاقم و به پاي كسي بريزم كه فكر ميكردم دوسش دارم . ولي اون باهام چيكار كرد ؟! هر روز با يه دختر جلوم ميرفت و ميومد . هي خودش و ازم قايم ميكرد .

احسان صداش پر از درد و رنج بود گفت :

- مُوژان من عوض شدم . نميدونستم كه چقدر دوستت دارم . ولي وقتي فهميدم ميخواي ازدواج كني خورد شدم ميفهمي ؟

- الان اومدي اينارو بهم ميگي كه چي بشه ؟

- ما ميتونيم با هم زندگيمون و شروع كنيم . رادمهر به درد تو نميخوره .

- اونوقت چي باعث شده كه فكر كني تو به دردم ميخوري ؟

- مُوژان بذار همه چي و توضيح بدم .

- ميخواي چي و به من توضيح بدي ؟ دير به فكر افتادي احسان . الان خيلي ديره واسه اين حرفا .

romangram.com | @romangram_com