#موژان_من_پارت_433


با جواب رادمهر ضربان قلبم بالا رفت . يعني واقعا باهام احساس خوشبختي ميكرد يا واسه رو كم كني احسان اينجوري گفت ؟

احسان گفت :

- رادمهر خودت ميدوني كه نبايد دروغ بگي ؟

- دروغ نگفتم حقيقت بود !

متعجب شده بودم . اختيار قلبم ديگه از دستم در رفته بود . " حالا انقدر خوشحاله كه انگار بهش گفته عاشقشه ! " " ولي اون گفت باهام خوشبخته . حداقلش اينه كه ميدونم تو رابطمون تحملم نميكنه و احساس خوبي داره ! "

چقدر از احسان ممنون بودم كه اين سوال و پرسيده بود . توي دلم جشني بر پا بود . سوگند زير چشمي نگاهي بهم ميكرد و لبخندي روي لباش بود . فهميدم اونم از جواب رادمهر خوشحاله !

حالا نوبت رادمهر بود كه بطري رو بچرخونه . خدا خدا ميكردم به من نيفته . مطمئن بودم نميتونم مثل اونا مسلط جواب سوالاشون و بدم . ولي انگار خدا صدام و نشنيد چون بطري روي من و احسان ثابت موند .

احسان دستاش و به هم كوبيد و گفت :

- آخ جون مثل اينكه امروز شانسم خوبه ! بازم من بايد بپرسم .

لبخند كم جوني زدم . ميترسيدم از سوالاي احسان . مخصوصا كه همشو با نيت خاصي ميپرسيد و آدم و توي منگنه ميذاشت . نگاه پر استرسم و بهش دوختم يه كمي فكر كرد و گفت :

- ما هنوز نفهميديم دليل فرار جناب عالي از عروسيتون چي بود ! چرا فرار كردي ؟


romangram.com | @romangram_com