#موژان_من_پارت_431


- خوب ما منتظريم .

همه ميدونستيم كه احسان با دختراي زيادي دوست بوده ولي انگار رادمهر با اين سوال ميخواست احسان و شرمنده كنه . تا شايد يكم از شيطنت نگاهش كم كنه !

احسان نيشخندي زد و گفت :

- قبلا خيلي زياد بودن . حتي نميتونستين بشمرينشون ولي الان با هيچ كس دوست نيستم .

جمله ي آخر و به من خيره شد و گفت . انگار ميخواست به من توضيح بده ! نگاهم و ازش گرفتم . احسان به رادمهر نگاه كرد و گفت :

- خوب جوابم راضيت كرد ؟

رادمهر سري تكون داد . احسان بطري رو برداشت تا بچرخونه . انگار تازه بازي هيجان گرفته بود . ميترسيدم كه يه وقت سوالي از من بپرسن كه نتونم جوابي بدم !

بطري چرخيد و چرخيد دوباره روي احسان و رادمهر ثابت موند . اين بار احسان بايد از رادمهر سوال ميپرسيد . احسان خنديد و گفت :

- حالا نوبت منه . چه سريع موقعيت تلافي برام جور شد .

رادمهر خنده ي بيخيالي كرد و گفت :

- هر چي دوست داري بپرس .


romangram.com | @romangram_com