#موژان_من_پارت_430

حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين بار روي احسان و رادمهر ثابت موند .

حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين بار روي احسان و رادمهر ثابت موند .

بايد رادمهر از احسان ميپرسيد . رادمهر نيشخندي زد و گفت :

- سخت بپرسم يا آسون ؟

- هر چي كه دوست داري بپرس من هيچي ندارم كه پنهونش كنم .

رادمهر سري تكون داد و گفت :

- تا حالا با چند تا دختر دوست بودي ؟

صورت احسان با شنيدن اين سوال منقبض شد ولي در عوض لبخند محوي روي لب رادمهر نشست . احسان سكوت كرده بود و فقط نگاهش و به رادمهر دوخته بود . انگار رادمهر داشت از اين وضعيتي كه احسان توش گير كرده بود لذت ميبرد . رادمهر دوباره گفت :

- چرا ساكتي ؟ تو كه گفتي هيچ چيزي نداري كه پنهونش كني ؟

احسان به خودش اومد جدي گفت :

- هنوزم ميگم .

رادمهر دستاش و روي سينش قلاب كرد و نگاهش و به احسان دوخت . گفت :

romangram.com | @romangram_com