#موژان_من_پارت_412
همه ي نگاها به سمت سوگند كشيده شد معذب از جاش بلند شد و گفت :
- پس من ميرم آماده كنم . مُوژان بيا كمكم .
از خدا خواسته از جام بلند شدم سوگند تو آشپزخونه عصبي به سمتم اومد و گفت :
- امشب احسان فتنه شده ! يكي نيست بگه تو ميميري تجديد خاطره نكني ؟
ساكت بودم و چيزي نميگفتم نگاهي بهم كرد و گفت :
- چي شد ؟ چرا ساكتي پس ؟ بگو ديگه . اين آش و تو پختي .
- سوگند من هيچ احساسي به احسان ندارم ديگه .
انقدر اينو تند گفتم كه انگار مغز سوگند فرمان نداد دوباره گفت :
- چي گفتي ؟
- ميگم من ديگه به احسان احساسي ندارم .
نگاهش رنگ تعجب گرفت گفت :
romangram.com | @romangram_com