#موژان_من_پارت_399


خودم از ته دل به خاطر اين لفظي كه براي رادمهر به كار برده بودم ناراحت بودم ولي نميخواستم جز خودم كسي چيزي از احساسم بدونه دوباره سوگند گفت :

- حرفاي تو آدم سالم رو هم خل ميكنه !

- سوگند انقدر وراجي نكن سرم درد گرفت .


- تحمل 4 تا حرف درست شنيدنم نداري . اون دوست داره ديوونه بفهم اينو .

از جاش بلند شد و رفت . به حرفاش فكر كردم . واقعا دوستم داشت ؟ تا ميومدم اميدي به عشقش پيدا كنم چهره ي سرد و عبوسش ميومد جلوي چشمام كه با بي تفاوتي ميگفت از هم جدا شيم . پس چرا همچين پيشنهادي رو داد ؟

رفتاراي ضد و نقيضش داشت ديوونم ميكرد . هنوز 1 روزم ازش دور نشده بودم ولي دلم بدجور براش تنگ شده بود . حتي اگه مهربونياش از سر ترحمم بوده باشه بازم به دل مينشست .

****

1 روز از اقامتمون توي ويلاي لواسون ميگذشت . رادمهر ديگه بهم زنگ نزد يه بار به گوشي سوگند زنگ زد وقتي سوگند دليلش و پرسيده بود بهانه آورده بود كه فكر كرده شايد من خواب باشم نخواسته بيدارم كنه . ولي سوگند باهوش تر از اين حرفا بود مطمئن بودم كه فهميده بود يه چيزي اين وسط بوداره !

وقتي تلفن و قطع كرد رو به من گفت :

- باز چه دست گلي به آب دادي ؟

خودم و به اون راه زدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com