#موژان_من_پارت_388
- باشه . كي ميخواين برين ؟
از عكس العملش تا حدودي خيالم راحت شد . نفس حبس شدم و بيرون دادم و گفتم :
- نميدونم شايد فردا .
سري تكون داد و گفت :
- باشه پس برو به سوگند خبر بده .
لبخند محوي روي لبم نشست و از جام بلند شدم . دلم ميخواست يه مدت دور ميشدم ازش . شايد اميد داشتم كه دوباره همون رادمهر سابق بشه . كه انقدر بهم ترحم نكنه .
سريع به سوگند زنگ زدم وقتي بهش گفتم ميخوام با اون برم اول قبول نكرد و مدام ميگفت كه با رادمهر برم ولي وقتي ديد كه تصميمم عوض نميشه و رادمهر هم قبول كرده ديگه حرفي نزد و قرار و براي فردا گذاشتيم . قرار شد ماشين عمو رو برداريم ببريم . خوشحال تلفن و قطع كردم و پيش رادمهر برگشتم . دستاش و تو هم قفل كرده بود و به ميز رو به روش خيره شده بود آروم گفتم :
- قرار شد با ماشين عمو بريم .
سرش و بالا آورد . سعي كرد لبخند بزنه گفت :
- خوبه . ميخواي كمكت كنم وسايلت و جمع كني ؟
جوابي به سوالش ندادم گفتم :
- تو اين چند روز كجا ميموني ؟
romangram.com | @romangram_com