#موژان_من_پارت_380
- باشه من از اتاق ميرم بيرون و تا هر وقت خواستي تنها باش . خوبه ؟
با اين حرف رفت و در و بست . عصباني بودم . نميدونم چرا انقدر از رادمهر حرصم ميگرفت . فكر ميكرد من نميدونم واسه چي مهربون شده .
خوب معلومه ديگه الان عين اين بچه يتيماي قابل ترحم شدي ! تازه ميخواي مهربونم نشه .
كلافه بودم . دوست داشتم مهربونيش از روي علاقه باشه نه به خاطر مرگ مامان و بابا .
چشمام و بستم سرم درد ميكرد . چند باري صداي تلفن و از بيرون شنيدم ولي رادمهر سريع جواب ميداد تا آرامش من به هم نخوره . هر جور ميخواست رفتار كنه مهم الانه كه پيشم بود و من بهش نياز داشتم .
****
نگاهم به ساعت افتاد 7 شب بود چقدر خوابيده بودم . خودم اصلا متوجه نشده بودم . از اتاق رفتم بيرون . صداهايي از آشپزخونه ميومد . سركي كشيدم رادمهر مشغول آشپزي بود نگاهش كه بهم افتاد لبخندي زد و گفت :
- بيدار شدي ؟ خوب شد از اون اتاق اومدي بيرون از وقتي اومديم همش اونجا بودي .
سكوت كردم و يكي از صندلي هاي آشپزخونه رو بيرون كشيدم و روش نشستم دوباره گفت :
- بهتر شدي ؟
تازه ياد دل دردم افتادم سرم و پايين انداختم و فقط تكونش دادم . رادمهر يه مسكن ديگه هم با يه ليوان آب بهم داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com