#موژان_من_پارت_358
- احسان ؟ چي گفت ؟
- مُوژان تو هنوز حالت خوب نشده باشه بعدا ميگم .
- بهت ميگم چي گفت ؟
كلافه شده بود از اصراراي من . دستي به موهاش كشيد و با كلافگي گفت :
- مُوژان مامان و بابات . . . ديشب تو جاده تصادف كردن . . .
- ميخوام برم پيششون .
دوباره حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست اخمام و بيشتر تو هم كشيدم و گفتم :
- چرا ناراحتي ؟ من و ببر پيششون .
جوابي بهم نداد دوباره با فرياد گفتم :
- ميگم من و ببر پيششون .
با مشتاي گره شدم روي شونه هاش ميكوبيدم و پشت سر هم تكرار ميكردم كه من و ببر پيششون . آخر اشكام روي گونه هام جاري شد . رادمهر من و تو آغوشش گرفت دستام دو طرفم شل و بي حس افتاد . از ته دل زجه ميزدم . ميدونستم ديگه مامان و بابام پيشم بر نميگردن . از ته دل براي تنهاييام گريه ميكردم . رادمهر با دستش پشتم و نوازش ميكرد و با صداي گرمش زير گوشم حرف ميزد :
romangram.com | @romangram_com