#موژان_من_پارت_351


تلفن و قطع كردم و سعي كردم خودم و با تلويزيون سرگرم كنم . زير لب صلوات ميفرستادم و از خدا ميخواستم كه سالم برگردن . ساعت انگار به كندي ميگذشت . حدوداي ساعت 7 بود كه زنگ در خونه رو زدن . به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم . خوشحال بودم كه اومده . حداقل تنها نبودم كه بشينم هي فكر و خيال كنم !

با ديدنش گفتم :

- سلام . از اين طرفا ؟

- سلام . با حرفاي صبحت منم دلشوره گرفتم .

اين حرفارو با لحن مسخره اي گفت اخمي بهش كردم و گفتم :

- اگه ميخواي مسخره كني بهتره كه بري .

خنديد و گفت :

- نه بابا مسخره چيه . گفتم تا مامانت اينا ميان پيشت باشم كه الكي سمت خرافات و خواب و اينجور چيزا نري .

از كنارش گذشتم و به سمت آشپزخونه رفتم گفتم :

- چاي ميخوري يا قهوه ؟

- اگه زحمتي نيست قهوه .


romangram.com | @romangram_com