#موژان_من_پارت_332
- عمرا ازت خواهش كنم !
خنديد و گفت :
- باشه اشكال نداره ميبخشمت .
پسر پررو . نگاهي به محتويات يخچال انداخت و بعد سبزي هاي سرخ شده اي كه فريز كرده بودن و با بسته هاي گوشت در آورد گفتم :
- چي ميخواي بپزي ؟
- قرمه سبزي .
- من چيكار كنم ؟
- برو پياز بيار خورد كن .
به حرفش گوش دادم . خبري از غرور و تكبر نبود ديگه . خيلي دوستانه داشتيم كنار هم كار ميكرديم . در واقع همه ي كارارو رادمهر ميكرد و من بيشتر كاراي جانبي رو انجام ميدادم . توي اين مدتي كه كار ميكرديم سيما جون 2 بار بهمون سر زد و وقتي جفتمون و مشغول كار ميديد سر خوش و شاد از آشپزخونه بيرون ميرفت . وقتي چهره ي خوشحالش و ميديدم ياد لبخنداي معني دار مامانم ميفتادم وقتي كه من و رادمهر و كنار هم ميديد . چقدر ناراحت بودم كه اين خوشيشون و چند روز ديگه بايد خراب ميكرديم .
انگار هي با هر تلنگري من بر ميگشتم به تصميمي كه براي زندگيمون گرفته بوديم . نميدونستم موضع رادمهر چيه . يه لحظه جدي بود و سرد و مصمم براي طلاق ولي يه لحظه به نظر خيلي خودموني و نزديك ميومد . جوري كه فكر ميكردم اصلا به فكر جدايي نيست . درست مثل الان كه كنارم وايساده بود . نگاهم خيره مونده بود بهش و غرق فكر و خيالام بودم . يه لحظه به طرفم برگشت و با ديدن من كه بهش زل زدم يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- غذاها !
romangram.com | @romangram_com