#موژان_من_پارت_330
سيما جون لبخندي زد و گفت :
- براي اينكه اينجارو خونه ي خودت بدوني شام و تو درست كن كه غريبي نكني .
تا اين حرف از دهن سيما جون بيرون اومد رادمهر قهقهه ي بلندي زد . تو دلم گفتم زهر مار اين ديگه چي بود ؟ سيما جون متعجب گفت :
- حرف بدي زدم ؟
رادمهر كه سعي ميكرد جلوي خندش و بگيره گفت :
- نه نه اصلا ! مُوژان شام ميخواي چي بهمون بدي ؟
بعد دوباره نيشش باز شد . حالا باز هي سيما جون بگه پسر من افسرده شده ! پس لابد اينم عمه ي نداشته ي منه كه داره ريسه ميره ! خوب ميدونستم كه داره به دست پخت من ميخنده حتما ياد لازانياهاي وا رفته ي اون شب افتاده راستش خودمم يادش افتادم ولي مثل شازده از خنده روده بر نشدم ديگه ! اتفاقا به نظر خودم لازانياهاي اون شب خيلي هم خوشمزه بود ! براي رو كم كني از رادمهر رو به سيما جون با اعتماد به نفس گفتم :
- چشم مامان . شما چي دوست دارين بپزم ؟
دوباره رادمهر خنديد نگاه جدي بهش انداختم سعي كرد لبخندش و جمع كنه ولي موفق نميشد سيما جونم كه از عكس العملاي رادمهر گيج شده بود گفت :
- نميدونم مادر همه چي داريم ديگه ببين خودتون چي دوست دارين .
- باشه پس شام با من .
رادمهر ديگه خنده هاش آروم شده بود . داشتم پيش خودم فكر ميكردم حالا چه غلطي بكنم ؟ خيلي آشپزي بلدم دارم سفارش غذا هم ميگيرم ! با اجازه اي گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم .
romangram.com | @romangram_com