#موژان_من_پارت_257
دوباره به سمت در برگشتم كه گفت :
- باشه باشه قهر نكن . اول صورتت و پاك كن بعد بيا با هم بريم يه دوري بزنيم من همه چي و بهت ميگم خوبه ؟
به طرفش برگشتم توي نگاهش يه چيز خاصي بود . من اينجوري فكر ميكردم يا واقعا يه چيزي فرق كرده بود توي نگاهش ؟ نا خود آگاه گفتم :
- مامان اينا نگران ميشن بهشون بگم بعد بريم .
دستم و توي دستاي گرمش گرفت و گفت :
- من خودم بهشون گفتم . قبل از اينكه تو بياي بهشون سر زدم و بعد گفتم منتظرت ميمونم تا بياي با هم بريم جايي . نگران نباش .
نگاهي به دستامون كردم انگار متوجه شد ولي ولشون نكرد همونجوري به سمت ماشينش رفت و در جلو رو برام باز كرد و من نشستم . خودشم از سمت ديگه سوار شد . چرا انقدر با رفتاراش من و گيج ميكرد ؟ يه لحظه خوب بود يه لحظه بد ! نميدونستم بايد باهاش چه رفتاري بكنم .
كمي به سكوت گذشت بالاخره به حرف اومدم :
- كجا ميريم ؟
نگاهم كرد و گفت :
- شام خوردي ؟
نگاهي به ساعتم كردم 11 بود گفتم :
romangram.com | @romangram_com