#موژان_من_پارت_255

- انقدر طفره نرو . اگه از اول گفته بودي الان جفتمون نبايد اينجا وايساده باشيم .

داشت اين بي منطقي و خودخواهيش بيشتر اعصابم و خورد ميكرد . گفتم :

- هر وقت تو بهم كامل توضيح دادي كه كجا ميري و مياي منم بهت توضيح ميدم .

- مُوژان عصبيم نكن . انقدرم واسه من شرط و شروط نذار تا صبح همينجا وايميستيما . بگو .

براي اينكه حرصش و در بيارم مثل خودش خونسرد گفتم :

- با يه سري از دوستام رفته بودم بيرون .

يه لنگه ابروش و بالا انداخت و همينجوري كه به سمت ماشينش ميرفت آروم گفت :

- جالبه فكر ميكردم سوگند دختر عموته !

بدجنس پس ميدونست با اخم به طرفش رفتم و بازوش و كشيدم به سمتم برگشت و دوباره نيشخند بهم زد گفتم :

- تو كه ميدونستي واسه چي پرسيدي ؟

- ميخواستم ببينم آدم صادقي هستي يا نه ولي شكست خوردي متاسفانه .

حرصم بيشتر شد بازوش و ول كردم و به سمت خونه رفتم . حلقه ي اشكي توي چشمام نشسته بود . حالا هم كه اومده بود اينجوري همه چي و داشت خراب ميكرد . خودش و بهم رسوند و قبل از اينكه با كليد در و باز كنم من و به طرف خودش برگردوند حلقه ي اشك و تو چشام ديد سعي كردم سرم و پايين بندازم ولي با تحكم گفت :

romangram.com | @romangram_com