#موژان_من_پارت_249

- باشه بهت زنگ ميزنم فعلا .

حاضر و آماده نشسته بودم و منتظر زنگ سوگند شدم . حدوداي ساعت 4 بود كه خبر داد رسيده خونه . به مامان اطلاع دادم و از خونه زدم بيرون . نميدونم چرا ولي احساس ميكردم الان تنها كسي كه ناجي من ميتونه باشه سوگنده . براي اينكه بتونم از اين افكار مسخره اي كه از ديشب تا حالا گريبان گيرم شده بود راحت بشم .

به خونه ي عمو رسيدم زنگ زدم عمو در و برام باز كرد و به استقبالم اومد گونم و بوسيد و با خنده گفت :

- خوش اومدي عمو دلم برات يه ذره شده بود .

منم لبخندي به روش زدم و گفتم :

- منم همينطور عمو جون . نميگين دلمون براتون تنگ ميشه ؟ رفتين اين همه اونجا موندين ؟

- چي بگم عمو سروناز خيلي بي تابي ميكرد واسه سهراب . هر كاريش هم كرديم كه با ما نيومد آخر سر هم صداي سوگند و سارا در اومد ما امروز راهي شديم . خوب خودت خوبي عزيزم ؟ مامان خوبه ؟ مهران چطوره ؟

- ممنون عمو همه خوبن . سلام رسوندن .

-سلامت باشن . از آقاي داماد چه خبر ؟

عمو درست دست رو نقطه ضعفم گذاشته بود . مُوژان چقدر تو گيجي چجوري ميخواي از دست رادمهر و فكر كردن بهش فرار كني ؟ اون ديگه ثبت شده توي زندگيت .

سر سري جوابي به عمو دادم و سراغ سوگند رفتم . توي اتاقش مشغول باز كردن چمدونش بود . با ديدنم لبخندي زد و به طرف اومد . گونه ي هم و بوسيديم گفت :

- خيلي خري دلم برات تنگ شده بود .

romangram.com | @romangram_com