#موژان_من_پارت_241
- خواهش ميكنم . چاي قهوه ميل دارين براتون بيارم ؟
لبخند زدم و گفتم :
- نه ممنون به كارتون برسين .
دختر سرجاش نشست منم روي يكي از صندلي هاي اتاق انتظار نشستم . نگاهم و دور تا دور مطب چرخوندم به جز من مرد ديگه اي هم توي اتاق نشسته بود كه سرش و با مجله اي كه توي دستش بود گرم كرده بود . منشي مدام زير چشمي من و ميپاييد . بالاخره مريض از اتاق بيرون اومد . منشي دوباره از جاش بلند شد و با دست به اتاق رادمهر اشاره كرد و گفت :
- بفرماييد خانوم صبوري .
تشكري كردم و داخل شدم . رادمهر با ديدنم يه لحظه جا خورد ولي بعد به خودش مسلط شد و سلام كرد جوابش و دادم گفت :
- چه عجب ! اينجا چيكار ميكني ؟
انتظار اين سوال و داشتم خودم و خونسرد نشون دادم و گفتم :
- داشتم از اينجا رد ميشدم گفتم يه سري هم به تو بزنم . اگه مزاحمم برم ؟
توي دلم به خودم خنديدم ! عجب دروغي گفته بودم ! رادمهر گفت :
- نه مراحمي . بيا بشين . چيزي ميخوري بگم برات بيارن ؟
- نه ممنون . از منشيت شنيدم زود ميخواي امروز بري ؟
romangram.com | @romangram_com