#موژان_من_پارت_209
انگار تازه نگاهش به من افتاد سعي كردم با بلوزم جلوي خودم و بگيرم و گفتم :
- رادمهر برو بيرون .
چند لحظه اي شوكه شد انگار اصلا توجهي به اطرافش يا حرف من نداشت . يهو به خودش اومد و بدون حرفي سريع رفت بيرون . احساس ميكردم از گونه ام حرارت ميزنه بيرون . آخه دختر احمق واسه چي اصرار كردي كه بياد تو خونه ؟ خجالت كشيدم . سريع لباسام و پوشيدم و سعي كردم با آرايش قرمزي خجالت و از روي صورتم پاك كنم . حالا اگه امشب بلايي هم سرت بياره مقصرش خودتي ! حالا يكي نيست بگه جيغ زدنت ديگه چي بود ؟ مانتوي بلند مشكيم رو هم پوشيدم و شال مشكي سفيدم رو هم روي سرم انداختم . نفس عميقي كشيدم و از اتاق بيرون رفتم .
نگاهم به رادمهر افتاد كه روي مبل نشسته و دستاش روي سرشه . سرفه اي كردم كه سرش و بالا آورد . بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
- حاضري ؟
- آره بريم .
جفتمون دستپاچه بوديم . امروز عجب روزي بود !
توي ماشين هيچ كدوم حرفي نزديم و فقط صداي خواننده بود كه سكوت بينمون و به هم ميزد :
اگه دلت خواست خورشيدم باش اگه دلت خواست مهتابم شو
شبا كه خوابي آروم آروم اگه دلت خواست بي تابم شو
اگه دلت خواست آوازم باش اگه دلت خواست آهنگم كن
romangram.com | @romangram_com