#موژان_من_پارت_204
- مگه ميشه ؟
- اگرم بدونم حسم چيه فعلا بهت ربطي پيدا نميكنه .
اين و با لحن شوخ گفت و از جاش بلند شد همونجوري كه به سمت آشپزخونه ميرفت گفت :
- مُوژان ناهار چي ميخوري ؟
- براي من فرق نداره .
حالا صداش از توي آشپزخونه ميومد :
- من ناهار و درست ميكنم . نميخوام به اين زودي با خوردن دستپختت بميرم .
جوابي ندادم . بلند شدم و به سمت اتاق رفتم . دلم ميخواست توي تنهايي اتاقم خودم و حبس كنم . خيلي از خودم ناراحت بودم . چقدر احمق بودم . زندگي خوبي رو كه ميتونستم با رادمهر داشته باشم و فداي احساسات نا معلوم احسان كردم . براي خودم آرزوي مرگ ميكردم . يه لحظه خودم و جاي رادمهر گذاشتم . بيچاره رادمهر چه زجري رو بهش دادم . چقدر اذيتش كردم . خدا كنه من و ببخشه . واقعا لياقت رادمهر كسي بهتر از من بود .
دلم ميخواست زمان به عقب برگرده تا حماقتام و بتونم جبران كنم . تازه فهميده بودم كه سوگند چي ميگفت . كاش به حرفش گوش ميدادم . سرم و توي بالش فرو كردم و از ته دلم زار زدم . به خاطر مرگ عشقم به خاطر زجرايي كه به رادمهر دادم و به خاطر كارايي كه قبلا كرده بودم .
نميدونستم رادمهر هنوزم من و ميخواست يا انتظار داشت بعد از اين مدت من بگم همه چي تمومه ؟ خودم چي ؟ دوست داشتم باهاش باشم ؟ " معلومه كه دوست داشتم بهتر از رادمهر بايد از كجا پيدا ميكردم ؟"
تصميم گرفتم قوي باشم تا بتونم رابطمون و بسازم دوباره از روي تخت بلند شدم و صورتم و شستم . انگار يه مُوژان ديگه شده بودم . محكم و قوي از اتاق بيرون رفتم . رادمهر مشغول پختن كتلت بود . ديدن رادمهر مغرور و جدي توي قالب يه آشپز خيلي خنده دار بود . لبخندي روي لبم نشوندم و كنارش وايسادم سركي توي ماهي تابه كشيدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com