#موژان_من_پارت_203
- زود باش توضيح بده من اصلا حرفات و نميفهمم !
رادمهر يكم مكث كرد و گفت :
- ببين من چند سالي بود كه ميخواستم مستقل بشم . نه كه بگم با مامان يا بابا مشكلي داشتما نه . ولي دوست داشتم توي خونه ي خودم باشم . تنهايي و سكوت و دوست داشتم . من به مامان و بابا اين و گفتم . بابا حرفي نداشت ولي مامان حسابي جوش آورد و موافقت نكرد . بعد از يه مدتم گفت فقط زماني بهت اجازه ميدم بري سر خونه ي خودت كه ازدواج كرده باشي ! اگه ميخواستم ميتونستم بدون اينكه بهش بگم برم سر خونه ي خودم ولي دلم نميومد دلش و بشكنم . به هر حال كلا منتفي شد اين بحثا . تورو هم ميديدم كه همش دور و بر احسان ميچرخي و يه نگاهاي خاصي بهش ميندازي . يه جورايي برام ثابت شده بود كه عاشق احساني . ولي خوب احسان از جايي كه كلا سرش جايي گرم بود توجهي به نگاهاي دور و اطرافش نداشت . چند بار خواستم باهات حرف بزنم و بگم كه احسان چجوريه ولي هر بار گفتم به من چه ! خلاصه اينكه مامان توي تولد احسان تو و خانوادت و ديد . اون شب وقتي اومديم خونه مامان انقدر از تو و خانوادت گفت كه ديگه صداي من در اومد ولي مامان خيلي مشتاق بود باهاتون رابطه برقرار كنه بعد از يه مدت اين رفت و آمدا شكل گرفت و تقريبا هر هفته ديگه ميديدمت . مامان بعد از هر مهموني مخ مارو ميخورد انقدر ازتون تعريف ميكرد . نميدونم يهو چي شد كه پيشنهاد داد بيايم خواستگاري تو . اول از اين پيشنهادش خندم گرفت چون تابلو بود كه تو قبول نميكني و بيشتر مثل يه بازي ميمونه اين كار ! اولش هي مخالفت كردم ولي نميدونم چي شد كه يهو نظرم عوض شد و گفتم بريم خواستگاري . وقتي اومديم خونتون همه چي مثل يه شوخي بود برام . بعد از اينكه قرار شد بهمون جواب بدين ديگه برام يه موضوع واضح بود كه قبول نميكني . چون مطمئن بودم كه عاشق احساني . ولي وقتي شب اومدم خونه و مامان بهم گفت تو قبول كردي دم در خشكم زد از تعجب . نميتونستم ببينم توي اون سرت چي ميگذره ولي هر چي كه بود مطمئن بودم احساسي در كار نيست و هر چي هم هست جوابت ربط به احسان داره . بعد از اينكه جواب بله رو ازت گرفتيم انقدر شوكه بودم و احساساي مختلف داشتم كه حتي يادم رفت به احسان بگم انگار احسان از خودتون شنيده بود يه روز اومد مطب و داد و بيداد راه انداخت كه چرا بدون اينكه به اون حرفي بزنم رفتم خواستگاري دختر عموش انقدر اون چند روز افكارم درگير بود و بي حوصله بودم كه منم سرش داد زدم . بعد از اين همه سال دوستي با هم دعوامون شد درك نميكردم كه از چي ناراحته . ميدونستم كه احساسي بهت نداره ولي دليل اين رفتاراش و هم نميفهميدم . بالاخره بعد از يه دعواي مفصل از پيشم رفت و تا مدتها نديدمش و خبري هم ازش نداشتم . نميدونم چرا از همون اول يه حسي بهم ميگفت اين ازدواج منتفيه ! بعد از اينكه سر سفره ي عقد ديدم كه نگاهت به احسانه يه جورايي برام معلوم شد كه دليلت براي ازدواج با من احسانه . ولي فكر نميكردم انقدر بچه باشي كه به خاطر احسان و تحريك كردن حسادتش بخواي زن من شي و با آينده ي جفتمون بازي كني .
وقتي روز عروسي رفتم آرايشگاه دنبالت و گفتن كه رفتي اصلا جا نخوردم . گفتم كه يه جورايي برام روشن شده بود كه تو نميموني . به خاطر خودم كه نه ولي به خاطر مامان و بابا و آبروشون دنبالت گشتم حتي تا خونتونم رفتم ولي خوب اثري ازت نبود . ديگه مجبور شدم برگردم و خبر و به بقيه بدم .
بعد از عروسي يه جورايي به نفعم شد چون استقلالي رو كه ميخواستم به دست آوردم . به هم خوردن جشنمون ناراحتم نكرد . البته نميشد گفت كه اصلا ناراحتم نكرد . بالاخره من يه مردم . قانونا شوهرت بودم . از فكر اينكه تو عاشق يكي ديگه بودي عذاب ميكشيدم كه من و هم بازي دادي . الان دارم اينارو بهت ميگم كه بتونم ببخشمت و همه چي و از نو شروع كنم . اين حسي كه توي خودم و ريختم داره عذابم ميده . حق توئه كه بدوني احساس من چيه .
تقريبا ميشه گفت 2 بار ديگه احسان و ديدم . بار اول سرد و بي تفاوت از كنار هم گذشتيم هي از خودم ميپرسيدم كار اشتباهم كجا بوده ؟ من كه عروسيمم به هم خورد پس احسان از چي انقدر ناراحته ؟ حتي يه بار شك كردم كه نكنه واقعا عاشقت بوده و من تورو از چنگش در آوردم ؟
بار دوم و خودم رفتم شركت احسان دقيقا روز بعد اون شبي كه خونتون ديدمش . بايد ميرفتم باهاش حرف ميزدم . احسان صميمي ترين دوستم بود حاضر نبودم با اين چيزا اين دوستي و از دست بدم . وقتي من و ديد اخماش و تو هم كرد و گفت اونجا چيكار ميكنم . اگه به خاطر دوستيمون اين همه مدت نبود مطمئن بودم كه من و از اتاقش پرت ميكنه بيرون ولي من جدي وايسادم و گفتم باهات حرف دارم . بالاخره راضي شد كه باهام حرف بزنه . بهش گفتم چت شده ؟ از بعد عروسي باهام سرد شدي ؟ اونم گفت نسبت به مُوژان حس برادرانه دارم . وقتي شنيدم تو رفتي خواستگاريش اونم بدون اينكه به من بگي . بعد هم كه لحظه ي آخر همه چي و فهميدم سرخورده شدم . نميدونم تا چه حدي حرفاش راست بود ولي جوري حرف زد كه يه جورايي من و قانع كرد كه علاقه اي اين وسط نبوده و فقط به خاطر همون دلايلي كه بهم گفته ناراحت بوده . ديگه اين شد كه روابط من و احسان بهتر شد . البته نه به اندازه ي قبل ولي باز بدك نيست روابطمون .
از شنيدن حرفاي رادمهر شوكه شدم . ميدونستم احسان علاقه اي بهم نداره ولي اينكه از زبون رادمهر هم بشنوم و اين مطمئنم كنه خيلي برام سخت بود . اشك توي چشمام حلقه زد . مردن عشقم و داشتم جلوي چشمم ميديدم . انگار ضربه ي آخري بود كه به احساساتم زده بود . همون جا براي هميشه احسان و توي قلبم كشتم و دفنش كردم . من به خاطرش همه ي زندگيم و قمار كردم ولي اون چي ؟ بعد از اين همه مدت بايد به خودم مي قبولوندم كه همش عشق يه طرفه بوده و اون همه نگاهاي مهربون يا كادوهاي مختلفي كه برام ميخريد يا حمايتاش همه برادرانه بوده ؟ پس چرا باهام پاي تلفن اونجوري حرف زد ديروز ؟ قلبم شكسته بود ولي به روي خودم نياوردم .
رادمهر موشكافانه نگاهم ميكرد . انگار ميخواست تاثير حرفاش و از توي نگاهم بخونه . سعي كردم به خودم مسلط باشم گفتم :
- خوب نگفتي الان حست چيه ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- واقعا الان نميدونم حسم چيه !
romangram.com | @romangram_com