#موژان_من_پارت_179
- ميخواي برم ؟
- نه نه بيا تو .
ديدم هنوز وايساده اشاره اي به دستم كرد كه روي چارچوب در گذاشته بودم . از بي حواسي خودم خجالت كشيدم دستم و برداشتم و داخل دعوتش كردم . همينجوري مات و متحير داشتم نگاهش ميكردم . گفت :
- بوي غذا مياد شام درست كردي ؟
انگار تازه ياد ورقاي لازانيا افتادم . همونجوري كه به سمت آشپزخونه ميدويدم گفتم :
- آخ لازانياها .
صداي رادمهر و شنيدم :
- چي شد ؟
خودم و سريع به گاز رسوندم و شعله ي لازانيارو سريع بستم . نگاهي به داخل قابلمه انداختم همشون وا رفته بودن . داشت اشكم در ميومد انقدر زحمت كشيده بودم براشون . همونجوري اونجا وايساده بودم و زل زده بودم به قابلمه صداي رادمهر و از پشت سرم شنيدم :
- چي شده ؟
نگاه محزوني بهش انداختم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com