#موژان_من_پارت_178

- چشم مامان حتما ميام .

- قربونت عزيزم زياد وقتت و نميگيرم . ميبوسمت خداحافظ .

- خداحافظ مامان .

گوشي رو قطع كردم و همونجا نشستم . نگاهي به ساعت كردم 7 شب بود . رادمهر ميدونست من تنهام و يه زنگ بهم نزد ؟ " خوبه حالا خودت گفتي دلت ميخواد تنها باشي چه انتظاراتي داري ! "

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تصميم گرفتم خودم و تحويل بگيرم و يه غذاي خوشمزه درست كنم . كتاب آشپزي مامان و از توي كتابخونه برداشتم و ورق زدم . با حوصله مواد اوليه هاش و ميخوندم و نگاه به عكساي خوش آب و رنگش ميكردم . اولين بارم بود كه ميخواستم آشپزي كنم . البته آشپزي كه تا حالا كرده بودم ولي فقط در حضور مامان و با نظارت مستقيمش ! هميشه تا نگاهش و يه سمت ديگه ميچرخوند من يه دست گلي به آب ميدادم البته دست خودم نبود علاقه اي به آشپزي نداشتم فقط چند تايي غذا ياد گرفته بودم براي روز مبادا و فقط براي اينكه از گشنگي نميرم !

بالاخره يه غذا چشمم و گرفت لازانيا . عاشق لازانياهاي مامان بودم . مواد اوليش رو هم داشتيم همه رو در آوردم و مشغول شدم . با جديت داشتم آشپزي ميكردم مواد داخل لازانيا رو آماده كردم يكم چشيدم خوب شده بود . حالا نوبت ورقاي لازانيا بود همش و توي آب جوش ريختم و منتظر شدم نيم پز شه . طبق همون چيزي كه توي كتاب نوشته بود البته من منظورش از نيم پز نفهميده بودم ولي خوب سعي كردم نذارم له شه !

يكي زنگ خونمون و زد نميدونستم چيكار كنم لازانياها روي گاز مشغول قل خوردن بودن ميترسيدم خراب بشن ولي چاره اي نبود به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم شوكه شدم اين اينجا چيكار ميكرد ؟ مامان اينا هم كه نبودن . با دستپاچگي در و باز كردم . نگاهي به لباسا و سر و وضع خودم كردم . تاپ و شلوار سفيد رنگي تنم بود . خدارو شكر كه از مواد لازانيا چيزي روي خودم نريخته بودم . جلوي آينه ي دم در وايسادم و دستي توي موهام كشيدم و مرتبشون كردم . دوست نداشتم در مقابلش ايرادي داشته باشم . جلوي در رسيد :

- سلام .

- سلام چطوري ؟

- ممنون تو خوبي ؟

- مرسي . از اين طرفا .

نگاهي كرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com