#موژان_من_پارت_155

- تو از چي ناراحتي ؟ چرا هي امروز غر ميزني ؟

راست ميگفت خيلي غرغرو و بهانه گير شده بودم . انگار منتظر بودم حرفي بزنه تا از روش برداشت منفي كنم و نق بزنم . گفتم :

- اصلا من و ببر خونه . نميخوام بيشتر از اين غر بزنم . نميخوامم تو سرما بخوري .

ماشين و گوشه ي خيابون نگه داشت و بهم نزديك شد . خودم و عقب كشيدم و به در چسبوندم . توي چشمام نگاه كرد و گفت :

- امشب من و تو با هم ميريم ميچرخيم بعد هم ميريم شام ميخوريم . توي هر فاصله اي هم اگه ازت قرار بگيرم برام مهم نيست كه مريض بشم يا نه فهميدي ؟ پس ديگه از اين بهونه ها نيار واسه ي اينكه با من نباشي .

ازم دور شد و دوباره ماشين و به حركت در آورد . راست ميگفت ديگه توام با اين همه غر زدنات و بهونه آوردنات به سطوح آوردي بنده خدا رو ! من تو فكر چي بودم اونوقت اون تو فكر چي بود . گفتم :

- من منظورم اين نبود .

جوابي بهم نداد . دنبال گوشيم گشتم تا به مامان زنگ بزنم و بگم شايد دير بيام كه هر چي گشتم گوشيم و پيدا نكردم . خيلي آروم گفتم :

- رادمهر .

به سمتم برگشت مظلومانه گفتم :

- گوشيت و ميدي ؟ يادم رفته گوشيم و بيارم ميخوام به مامان خبر بدم .

گوشيش و به سمتم گرفت . سريع شماره ي خونمون و گرفتم و به مامان اطلاع دادم . همونجور كه فكر ميكردم مامان استقبالم كرد !

romangram.com | @romangram_com