#موژان_من_پارت_152
- رادمهر بود .
با شنيدن اسم رادمهر از جا پريدم
- چي گفت ؟
- گفتش كه تا نيم ساعت يا 1 ساعت ديگه مياد كه برين با هم آمپولتو بزني .
زحمت كشيده ميخواست نياد .
با بي حالي از جام بلند شدم و رفتم لباسام و پوشيدم . دوست داشتم باهاش لج كنم و نرم ولي انگار دوست داشتم ببينمش . چه فكراي مسخره اي !
حاضر و آماده توي پذيرايي به انتظار رادمهر نشستم . راي ساعت 8 اومد و زنگ در و زد . سلانه سلانه به سمت در رفتم و سوار ماشينش شدم . تا نشستم نگاهي به صورت رنگ پريدم انداخت و گفت :
- سلام . بهتري ؟
- سلام . ممنون . از احوال پرسياي شما .
نميدونم چرا وقتي از كسي دلخور ميشدم انقدر هي تيكه مينداختم ! همينجوري كه ماشين و روشن ميكرد گفت :
- امروز از صبح جايي گرفتار بودم . نشد زنگ بزنم حالت و بپرسم .
romangram.com | @romangram_com