#موژان_من_پارت_151

- دوباره نرو تو اتاقت . بشين تو پذيرايي يه چيزي بيارم بخوري . همش بخوابي كه ضعف ميكني .

به حرفش گوش دادم . روي راحتيا لم دادم و مشغول تلويزيون ديدن شدم . فقط نگاهم به تلويزيون بود وگرنه اصلا حواسم نبود كه چي پخش ميكنه . با صداي مامان به خودم اومدم :

- اِ اين سرياله تكرارش شروع شد ؟

با گيجي نگاهي بهش كردم و گفتم :

- نميدونم . فكر كنم .

مامان دستش و روي پيشونيم گذاشت و گفت :

- تبت قطع شده .

ظرف سوپ و جلوم گذاشت با نگاهي بهش غرغر كنان گفتم :

- بازم سوپ ؟ از ديروز تا حالا همش دارم سوپ ميخورم .

- مادر مثلا سرما خورديا . الان بهترين غذا واست سوپه .

با اجبار مامان سوپ و خوردم . هنوزم منتظر زنگي از طرف رادمهر بودم ولي خبري نشد ازش . يعني واقعا براش مهم نبود كه من حالم خوبه يا بده ؟ چقدر دلسنگه !

ساعت حدوداي 7 شب بود كه تلفن خونه زنگ خورد . بدون اينكه تكوني به خودم بدم همينجوري روي مبل ولو بودم . مامان رفت و جواب داد دقايقي بعد دوباره توي پذيرايي برگشت و گفت :

romangram.com | @romangram_com