#موژان_من_پارت_117
- من ترسناكم ؟ پس اين همه خاطر خواه الكي دنبالمن ؟
نتونستم خندم و بخورم قهقهه اي زدم و رفتم به سمتش با مشت آروم زدم تو بازوش و گفتم :
- خود شيفته بودنم ديگه حدي داره .
نگاهي به مشت من و بعد بازوش كرد و گفت :
- هر مشتي كه بزني تلافي ميكنما گفته باشم از الان ، من مشت الكي نميخورم .
دلم خواست سر به سرش بذارم . مشت ديگه اي به بازوش زدم كه يهو من و هل داد افتادم رو تخت جيغ خفه اي كشيدم خم شد روم و دستام و گرفت گفت :
- به نفعت بود كه من و امتحان نميكردي . يكم تقلا كردم دستام و از توي دستش در بيارم ولي نشد يهو ديدم پاهام آزاده انگار فكرم و خوند چون تنش و انداخت روم و ديگه پاهامم نميتونستم تكون بدم گفتم :
- رادمهر شوخي كردم تورو خدا بلند شو .
- نه نه ديگه پشيموني سودي نداره .
- رادمهر سنگيني الان خفه ميشم .
- خودت سر شوخي رو باز كردي .
چشمامون مقابل هم بود شايد 5 سانتم با هم فاصله نداشتيم . آروم شدم . نفس نفس ميزدم به خاطر تقلايي كه كرده بودم . صورتش دوباره جدي شده بود . هيچ كدوم حرفي نميزديم . توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم
romangram.com | @romangram_com