#موژان_من_پارت_113

طي مدتي كه داشتيم شام ميخورديم مدام با حركات نمايشي رادمهر غافلگير ميشدم . بالاخره اون شب به پايان رسيد . موقع رفتن سريع از همه خداحافظي كردم و توي ماشين بابا نشستم . مطمئن بودم اگه بازم سوار ماشينش بشم با اون رانندگيش حتما ميمردم .

بالاخره به اتاقم رسيدم . دستم و بالا آوردم جاي بوسه ي رادمهر و لمس كردم . لبخندي روي لبم نشست رفتار امشبش جوري بود كه واقعا حس كردم كه شوهرمه و بهش تعهد دارم . امروز من واقعا عقد كردم ! احساسات احسان همون بود هيچ فرقي نكرده بود . حتي ذره اي حسادت هم توي رفتارش نميديدم فقط يكم آروم تر شده بود . داشتم ديوونه ميشدم ديگه . همه ي اين كارا به خاطر اون بود اونوقت خيلي راحت از كنار من ميگذشت ؟ تمام مدت تو رستوران داشتم نگاهش ميكردم . فقط چند باري نگاهش به من و رادمهر افتاد ولي عكس العمل خاصي از خودش نشون نداد كه من بذارمش پاي علاقش . حالا بايد چيكار ميكردم ؟ به اينجاي بازي فكر نكرده بودم .


فصل شانزدهم


رادمهر اصرار داشت خيلي زود جشني گرفته بشه و بريم سر خونه زندگيمون ! نميدونستم اين عجلش از چي نشات ميگيره ولي هر چي كه بود نميتونست از روي علاقه باشه .

به بهانه هاي مختلف از خريد رفتن با مامان براي جهيزيه سر باز ميزدم . حتي براي خريد لباس عروس هم كه رفتيم فقط و فقط بيننده بودم و اين مامان و سيما جون بودن كه لباس برام انتخاب ميكردن . رادمهر هم نظري نميداد معمولا . مامان و سيما جون هر روز براي خريد جهيزه و خونه ي من و رادمهر اين ور و اون ور ميرفتن و مدام در حال رفت و آمد بين بازار و خونه ي آينده ي من و رادمهر بودن . مامان مدام تعريف ميكرد برام ولي هيچ شوق و ذوقي و احساس نميكردم . توي سر من چيز ديگه اي ميچرخيد . توي زماني كه عقد كرده بوديم نه من و نه رادمهر اصراري نداشتيم كه با هم بيرون بريم . يعني ميشد گفت سردترين زوج حساب ميشديم . هميشه فكر ميكردم براي روز عروسيم سنگ تموم ميذارم و از ذوق زياد خودم و ميكشم ولي الان كه بهش نزديك شده بود كمتر احساس ذوق زدگي ميكردم . يه روز مامان طبق معمول هميشه داشت از خونه ميگفت :

- ديگه همه چي و خريديم تموم شده . كامل خونه رو هم چيديم . سيما خانوم ميگفت اگه فردا تو و رادمهر كاري ندارين برين يه سر به خونه بزنين .

سرم به كتابي كه تو دستم بود گرم بود مامان دوباره گفت :

- مُوژان صدام و ميشنوي ؟

- بله شنيدم . اگه رادمهر كاري نداشته باشه بهش ميگم با هم بريم .

همون شب رادمهر با گوشيم تماس گرفت :

- بله ؟

romangram.com | @romangram_com