#موژان_من_پارت_112

نذاشت هيچي بگم گفت :

- اصلا نميخوام چيزي بشنوم .

با شنيدن اين حرف ساكت شدم و به صندلي تكيه زدم .


رادمهر ماشين و به حركت در آورد البته نه به سرعت قبل ولي بازم تند رانندگي ميكرد . وقتي به رستوران رسيديم ساعت نزديكاي 8 بود . آقاي صبوري با ديدنمون خنديد و گفت :

- آخي تو ترافيك موندن انقدر دير كردن .

همه با اين حرف خنديدن . حتما فكر كرده بودن تو اين مدت رفتيم حسابي گشتيم و خوش گذرونديم ! چه خوش خيال !

براي حفظ ظاهرم كه شده بود من و رادمهر كنار هم نشستيم . احسان تقريبا جلوي ما نشسته بود . همه با هم مشغول حرف زدن بودن . يهو گرماي دست رادمهر و روي دستم حس كردم . نگاهي به رادمهر كردم . مشغول حرف زدن با بابام بود . ولي همچنان دست من و تو دستش گرفته بود . نگاهم به احسان افتاد كه به دستاي ما خيره شده بود . تازه معني اين حركت رادمهر و ميفهميدم . عجب آدم موذي بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه سفت تر از قبل دستم و گرفت . هر كاري ميكردم دستم و ول نميكرد آخر خيلي خونسرد به سمتم برگشت و خيلي آروم گفت :

- جايي ميخواي بري عزيزم ؟ چيزي ميخواي ؟

از لحنش شوكه شدم هر كي نميدونست فكر ميكرد عاشق و شيداي هميم . سعي كردم نمايشش و خراب نكنم . لبخند نصفه و نيمه اي بهش زدم و گفتم :

- نه نه هيچي نميخوام .

دستم و بالا آورد و بوسه اي به روش زد . اين ديگه خارج از باورم بود .


romangram.com | @romangram_com