#مهمان_زندگی_پارت_64

سریع به دفاع از خودش به طرفش برگشت وگفت :

-من از هيچ كس متنفر نيستم

-حتي به خاطر اين قماري كه روي زندگيت كردن ؟!

متعجب خیره اش شد ،نگاهی سرد وعاری از هر احساسی داشت .همه توجه اش به خيابان بود و با آرامش سر گرم رانندگي .نگاهش را از او گرفت وبه روبرویش زل زد آهسته جواب داد :

-من سعي كردم خودمو با زندگي جديدم وفق بدم ،اينكه من مجبورم اين جوري زندگي كنم همه اش هم اونا مقصر نيستن

-پس چه كسي مقصره ؟ فقط من ؟

-نه هر دو مون ، ما مجبور شديم به خاطردلایل شخصی خودمون همديگه رو نادیده بگیریم

نفس عمیقی کشید ودوباره پرسید :

چه جوري خودتو با اين زندگي وفق دادي ؟-

-اين زندگي ،یه خوبي هايي هم داره كه ميشه به عنوان تجربه ازشون درس گرفت

-چه خوبي هايي؟

دوباره به طرفش برگشت . رفتارش امشب کاملا غیر منتظره بود واصلا درک نمیکرد چرا اينهمه براي او مهم شده است .

آرمين سنگینی نگاه بهت زده اش را برخود حس کردوبدون اينكه به او نگاه كند دوباره پرسید :

- نگفتي اين زندگي چه محسناتي داره ؟.

آهسته و انگاری که برای خودش حرف میزند نجوا کرد :

- من هميشه از تاريكي شب وحشت دارم ،قبلا حتي يك شب هم تنها نگذرونده بودم ،در طول زندگیم امكان نداشت یک شب رو تنها تو خونه بمونم ،تا جايي كه يادم میاد در اتاق من و ساغر كه روبروي هم باز مي شه همیشه باز گذاشته مي شد تا كه من با خيال راحت بتونم بخوابم .

نفس عمیقی کشید وادامه داد

در حالي كه حالا بيشترشبها تنهام ،بعضي وقتا مثل ديونه ها با خودم بلند بلند حرف مي زنم تا كه احساس ترس بهم فشار نياره . در اتاقمم هر شب از داخل فقل مي كنم چيزي كه هيچ وقت برام سابقه نداشته.

بدون اینکه نگاهش کند زمزمه کرد

مي ترسي من بهت حمله كنم !-

-نه از شما نمي ترسم ،از صداهاي بيرون مي ترسم ،صداهايي كه گاهي اونقدر نزديكن كه فكر مي كنم همینجا وکنارمن . وقتي صداي كليد انداختن شما و بعد هم صداي پاتون و روي پله ها مي شنوم نفس راحتي مي كشم و آن وقته كه می تونم با خيال راحت بخوابم .

نيم نگاهي به آرمين انداخت و با لبخند ملیحی اضافه كرد .

-من صداي آروم واستوارقدمهای شما رو خوب تشخيص مي دم وبهش عادت کردم

با لبخند تلخی ادامه داد

-داداشه نازنين هميشه مي گفت : هر كه مي خواد منو تنبیه كنه بايد يك شب منو تنها تو خونه زنداني كنه این برام از هرشکنجه ای زجر آورتره

آهی عمیق از عمق وجودش کشید واضافه کرد

-حالااون نيست كه ببينه ،من هر شب به جرم كارهاي نكرده؛ دارم تنبه مي شم . با خودش انديشيد (حتما از اينكه ببينه من ازدواج كرده ام شوكه مي شه )

آرمين با صداي آرامي پرسید:

مگه اون كجاست؟-

اهواز ...... چند وقته رفته ماموريت اهواز.-

romangram.com | @romangram_com