#مهمان_زندگی_پارت_369


سریع به اتاقش برگشت وبا تعویض لباسش کتابهایش را برداشت و از اتاق خارج شد .یک اس ام اس برای آرمین فرستاد که به خانه پدرش می رود وشب هم آنجا می ماند

آرمین دلیل این کارش را درک می کرد ومی فهمید چقدر تحت فشار است .او برای رفتارش هیچ توجیح قانع کننده ای نداشت تا بتواند سایه را مجاب کند . پس بدون هیچ مخالفتی اجازه داد سایه یک روز را در کنار خانواده اش راحت وآسوده باشد

تمام روز در هم فرو رفته وپریشان بود این را ناهید و ساغربه خوبی از رفتارش حس کرده بودند وساغر با لودگی چندین بار به او فهمانده بود که رفتارش اصلا عادی وهمیشگی نیست

عصر هنگام ، بی حوصله وکلافه پشت پنجره اتاقش ایستاد وبه حیاط پوشیده از برف خیره شد نگاهش روی تخت کنار حوض ، جایی که اولین ملاقات خصوصیش با آرمین شکل گرفته ؛بود .

تمام جزئیات آنروز گرم را در ذهنش مرو می کرد چقدرآنروز نگاه آرمین سرد وبی تفاوت بودوحرفهایش همه از روی غرورو خود خواهی درونش سرچشمه می گرفت انگار که در دنیایش چیزی با ارزش تراز خودش وجود نداشت نگاهی به حلقه در دستش انداخت برق نگینهایش چشمانش را نوازش می داد، لحظه ای که آرمین حلقه را در انگشتش جای می داد چقدر احساس خوشبختی میکردانگار در آن لحظه همه دنیا را به او داده اند

قطره اشکی ازگوشه چشمش فرو چکید وبا سماجت روی گونه اش قل خورد وافتاد

با صدای زنگ گوشی اش رشته افکارش از هم گسیخت نگاهی به صفحه اش انداخت آرمین بود واو اصلا آمادگی صحبت با او را نداشت .بی تفاوت گوشی را روی تخت پرت کردو دوباره به فکر فرو رفت

از آرمین دلخور وناراحت بود! چرا وقتی او هیچ جایی در زندگیش نداشت،اینهمه با احساساتش بازی می کرد !........چرا هربار او را انقدر به خودش نزدیک می کرد که می اندیشید هیچ چیز در این دنیا باارزش تر از او برایش وجود ندارد وبعد چنان دست می انداختش که از خودش و حسی که داشته متنفر می شد

با ورود ساغر به طرفش برگشت ،ساغر گوشی تلفن دردستش را به طرفش گرفت وگفت:

-آرمینه!.......

نمی خواست بهانه بیاورد وباعث کنجکاوی ساغر شود پس ناگزیز گوشی رااز دستش گرفت ومنتظر ماند ازاتاق بیرون برود وسپس آرام گفت:

-بله !....

-سلام !.....خوبی؟

-سلام،.....خوبم!

آرمین از رفتار خشک وسردش جاخورد؛ نمی دانست سایه هنوز درگیر شب قبل است پس بی مقدمه گفت:

-زنگ زدم حاضر باشی ،می یام دنبالت بریم مطب ،دکتر می خواد ببینتت .

-می شه بذاری برایه وقت دیگه ،فردا امتحان دارم وکلی از جزوه ام مونده

-باشه ،مشکلی نیست،پس حاضر باش میام دنبالت بریم خونه

کلافه گفت :

-گفتم که می خوام امشب رو اینجا بمونم !

از سردی کلامش طاقتش طاق شد وبه تندی گفت:

-منم قبلا گفتم وقتی خودت خونه داری ،دلیلی نداره اونجا بمونی

-اونجا خونه من نیست وخودت خوب اینو می دونی!

آرمین که تازه متوجه شده بود سایه هنوز از او دلخور است نفس عمیقی کشید واز سرناچاری گفت:

-اما قرارمون براین بود که تا روزی که تو زن منی اونجا خونه هردومون باشه.

-وتو خیلی ساده زیر قرارمون زدی !درست مثل همیشه !.......

-منظورت چیه؟

-توبهم قول دادی که تا روزی که توی خونتم بهم احترام می ذاری.

تازه به عمق فاجعه پی برده بود .کلافه ومستاصل نالید


romangram.com | @romangram_com