#مهمان_زندگی_پارت_367
گریه اش شدت گرفت او میخواست باعث افتخار آرمین شود نه مرگ غرورش
آرمین آرام او را به آغوش کشید ودر حالی که موههای نرمش را نوازش می کرد در گوشش زمزمه کرد:
-سایه !توبا رفتارت منو مجبور میکنی که بهت ثابت کنم همسرت هستم !
جمله آرمین را در ذهنش حلاجی کرد، دلش لرزید وبه تلاطم افتاد ،سعی کرد خودش را از آغوشش بیرون بکشد اما آرمین او را محکم در بر گرفته بود ،حس مالکیت به آرمین به وجودش رسوخ کرد و این حس قشنگ که این آغوش تا ابد از آن اوست برایش گرم ولذت بخش بود .شعله عشق آرمین در قلبش هر لحظه بیشتر زبانه می کشید وباعث می شدهمه وجودش را به آتش بکشد.سرش را روی شانه آرمین گذاشت و آرام گریست در این آغوش پر محبت چقدر احساس امنیت وآرامش می کرد ،اما خوب می فهمید که نباید به این آغوش دل ببندد،این مرد از آن او نبود واو نباید این واقعیت تلخ را هرگز فراموش می کرد
شدت گریه اش از درد نبود از سردی کلام وخشم نبود ، از بیقراری نشات میگرفت، بیقراری برای عشقی که هرگز سهم او در این دنیا نبود . آرمین آرام او را از آغوشش بیرون کشید ودر حالی که به چشمان خیس از اشکش می نگریست ،اشکهای روان شده بر گونه اش را با سر انگشت پاک کرد وآرام وبا محبت گفت :
-آروم باش عزیزدلم !،.........آروم !.......تو داری با گریه هات منو نابود می کنی !
قلبش پر از شوقی لذت بخش شد ، پس برای آرمین هنوز هم مهم بود ،آرمین همچنان با نگاه تب دارش داشت او را به آتش می کشید !برای رهایی از این موقعیت به اجبار کمی خود را عقب کشید و با لحنی قاطع گفت :
-آرمین می خوام با نیما حرف بزنم !
متعجب نگاهش کرد وپرسید :
-چرا؟
-باید بهش بگم که نباید بی خود به من دل ببنده !
-چی می خوای بهش بگی ؟
بدون لحظه ای فکر کردن سریع جواب داد
-بهش می گم زندگیم و دوست دارم ودر کنار تو خوشبختم !
لحظه ای مبهوت به او نگریست وسپس با لحن غم گرفته ای آرام گفت :
-چرا می خوای این دروغو بگی ؟
چقدر دلش می خواست اعتراف میکرد که .....
(این دروغ نیست ! این واقعیت است ؛واقعیتی که اگر چه در زیر فشار طاقت فرسایش در حال خرد شدن است اما هنوز برایش شیرین ولذت بخش است )
از این حس که مجبور است عشقش را برای همیشه درآرامگاه قلبش مدفون کند اشکهایش دوباره در حال سرازیر شدن بودند برای مهار گریه اش لحظه ای چشمانش را برهم فشرد وگفت :
-چون مجبورم !...... نمی خوام آینده وزندگیش به خاطر من خراب بشه ،اون باید از من ناامید بشه تا بتونه به زندگی عادیش برگرده
نفس عمیقی کشید وگفت :
-آره ما مجبوریم !..........تو مجبوری به خاطر پدرت منو تحمل کنی ،من مجبورم به خاطر تو احساساتم وزیر نگاه بی تفاوت وسردم پنهان کنم !وبهراد مجبورشد ..........
انگار با خودش حرف میزد ووجود سایه را درکنار خود حس نمیکرد
آهی از عمق وجودش کشید وآرام وزمزمه وار ادامه داد
-دیگه از کلمه اجبار حالم منقلب میشه ،!...............تو این چند وقته این واژه روبیشتر از هرچیزی شنیدم !ما مجبوریم با هم ازدواج کنیم ، ما مجبوریم برخلاف علایقمون زیر یک سقف در کنارهم باشیم ما مجبوریم احساساتمون و زیرجبر غرورمون له کنیم !......چرا ؟ چون مجبوریم! !................لعنت به اینهمه اجبار ،لعنت به این زندگی سراسر اجباری
با هر کلمه آرمین قلبش یک تکه میشد وبا این نطق آرمین حس میکرد قلبش هزار تکه شده است .آرمین بازهم نفس عمیقی کشید (انگار برای سرکوب غم درونش تنها این راه را میدانست ) وگفت :
-حالا که اینطور می خوای من حرفی ندارم ولی باید خودمم حضور داشته باشم
با قلبی آکنده از اندوه گفت :
-خواهش می کنم برا یکبار هم که شده به من اعتماد کن !
romangram.com | @romangram_com