#مهمان_زندگی_پارت_366
-آهان ،!پس به خاطر این اومدی اتاقم ،آره باهاش حرف زدم ،نگران نباش چون با حرفهایی که زد به حماقت این چند وقته خودم پی بردم و لت وپارش نکردم !
آرام زمزمه کرد :
- من نگران اون نیستم !
روبرویش نشست وبا چهره ای که در آتش خشم میسوخت چشمانش را ریزکرد و گفت :
-واقعا !........پس تو نگران کی هستی که رنگ به رو نداری !..........هان بگو ؟.......فقط خانواده ات !؟
نفس عمیقی کشید واضافه کرد
-سایه! واقعا تا کی می خوای به خاطر خانواده ات همه رو بازیچه دست خودت کنی؟!
با صدای خفه ای گفت :
-من کسی و بازیچه خودم نکردم
آشفته وعصبی داد کشید
-پس این پسره چی می گه ،چرا هر اتفاقی تواین خراب شده می افته رو اون خبر داره!؟
چانه اش بی اختیار لرزش گرفت وبا بغض آرام گفت :
-من نمی دونم !
هر دو بازویش را محکم در دست گرفت ودر حالی که فشارش می داد پراز خشم وبه تندی گفت :
-تو نمی دونی یا نمی خوای بگی ؟بهم بگو اون اینهمه اطلاعات و از زندگی ما از کجا داره!،اون از کجا فهمیده که من به تو اجازه نمی دم اونو ببینی !،اینکه من دست روی تو بلند کردم و بی جهت بهت گیر می دم ،اون همه اینها رو از کجا می دونه ؟
لحظه به لحظه خشمگین تر می شد واز زور عصبانیت فشار بیشتری به بازوهای ظریف سایه در دستش وارد می کرد .از فشار درد اشک در چشمانش جمع شده بود، بغض الود عاجزانه نالید
-باور کن ! من هیچی بهش نگفتم !
آهی کشید وبا لحنی غم گرفته پرسید :
-پس از کجا خبر داره توی خونه ما داره چه اتفاقی می افته ؟
درمانده گفت :
-من نمی دونم !........به خدا من اصلا اونو نمی بینم
-پس چرا به رابطه اش با تو اینهمه مطمئنه ؟
بازوهایش در دست آرمین در حال متلاشی شدن بود .سعی کرد با لحنی آرامش بخش کمی او را آرام کند
-من اصلا نمی دونم چرا اون نمی خواد باور کنه من هیچ علاقه ای بهش ندارم ،باور کن حتی قبل از ازدواجم با تو هم بهش گفتم احساسم به اون فقط یه حس برادرانه است ولی اون اصلا نمی خواد اینو قبول کنه!
لحن کلامش نتیجه عکس داد و با خشونت بیشتری به بازوهایش فشاروارد کرد وفریاد زد
-پس چرا داره همه کارهاشو انجام می ده که بعد از جدایی ما همراه تو بره خارج؟
از درد اشکهایش سرازیر شدند و احساس عجز وناتوانی در تاروپود وجودش نفوذ کرد . با نهایت درماندگی واستیصال نالید :
-به مقدسات سوگند که من هرگز اینو ازش نخواستم !
نگاه پر از خشمش در چشمان عسلی به اشک نشسته اش قفل شد ،این دو چشم زیبا همیشه افسونش می کرد و او تحمل بارانی شدنشان را نداشت خم شد وآرام گفت :
-تو امشب منو تو موقعیت بدی قرار دادی ،اینقدر بد که هرگز نمی تونم تا آخر عمرم فراموشش کنم ....تو با همین چهره مظلوم باعث شدی امشب غرور من مقابل این پسر به چالش کشیده بشه !
romangram.com | @romangram_com