#مهمان_زندگی_پارت_346

لحن طنز و شو خش به یکباره جدی شد وآرام گفت :

- فکر کردی حالا که پیدات کردم به این راحتی ولت میکنم

متعجب نگاهش کرد . این یعنی یک اعتراف ،یک اعتراف به آنچه واقعیت داشت یا نداشت ؟اما اینبارصداقتش را باور کرد ،اینبار همه حرفها ومهربانیهایش را باور کرد وقصری از وهم وخیالات زیبا برای خود ساخت ،آرمین او را دوست داشت وچه چیزی در این دنیا شیرین تر از این بود

چهره اش پر از اخم بود اما از همیشه برای سایه زیبا تر ودلچسبتر

میان انبوه لب تابها یک لب تاب اپل سفید انتخاب کرد و از آرمین خواست همین را برایش بخرد آرمین بعد از خواندن کارت مشخصات لپتاپ لبخند رضایتی زد و از فروشنده خواست همین را امتحان و بسته بندی کند

چشم آرمین روی یک تبلت صورتی درون ویترین بود از فروشنده سوالاتی در مورد مشخصاتش کرد و سپس از فروشنده خواهش کرد این را هم برایش امتحان کند

سایه کنارش ایستاد وبا تعجب پرسید :

-برا کسی خرید می کنی؟

لبخندی زد و گفت :

-آره

-حالا چرا صورتی ؟

-چون فکر میکنم این رنگ دلخواه همه دختراست

دختر ! پس اون میخواست برای یک دختر خرید کنه ؟اما کدوم دختر ؟ دوباره حس حسادتی عمیق به وجودش چنگ انداخت .پس آن اعتراف چند لحظه پیشش چه بود همه رویایی که چند لحظه پیش ساخته بود به یکبار به مانند کوهی از غصه بردلش آوار شد اما اینقدر مغرور بود که به خودش اجازه نمی داد حتی به آرمین اعتراض هم کند

آرمین کارت اعتباریش را به دست فروشنده داد و بادادن رمز ورودش از او خواست که هر دو را حساب کند

افسرده و غمگین کناری ایستاده و تنها نظاره گر رفتار آرمین بود اما در درونش چیزی باعث آزارش می شد

مگر آرمین را نمی شناخت وهر بار با جملات سهمگینش به مرز یاس ونا امیدی نرسیده بود،پس چرا حالا اینهمه غمگین وعصبی دستانش رعشه گرفته بود . مگر نمی دانست که نباید به حرفهای وهم آلود آرمین دل ببندد وخام شود پس چرا اینک همه وجودش از رقیبی سخت در آتش حسادت میسوخت

دیگر خوشحال و سر حال نبود ومثل ساعتی قبل شادمانه نمی خندید ،قلبش شکسته بود ،بد هم شکسته بود آرمین کنارش ایستاد و با محبت گفت :

-چیز دیگه ای لازم نداری ؟

با دلخوری ولحنی سرد گفت :

-نه

و قبل از از مغازه بیرون رفت آنقدر در خود فرو رفته وآشفته بود که روی پله برقی سرش گیج رفت و اگر به موقع آرمین دستش را نمی گرفت با مخ به پائین پرت می شد .

آرمین در حالی که با یک دستش خریدهایش را در دست داشت با دست دیگرش هم دست او را محکم دردست گرفت و از مجتمع تجاری خارج شد و بدون اینکه حتی به رویش بیاورد که چقدر بی دست و پاست به طرف اتومبیلش رفت .

سنگینی فشار این غصه برروی دلش نفسش را تنگ کرده بود با کشیدن آهی عمیق راه نفسش را باز کرد ونگاهی به آرمین انداخت .عمیق در خود فرو رفته بود به خیابان خیره بود و هیچ نمی گفت این حالت متفکر آرمین بیشتر حالش را دگرگون میکرد این فکر که آرمین دارد به آن دختر خیالی می اندیشد دشنه در قلبش فرو میکرد .بالاخره طاقت نیاورد و با لحن محزونی زمزمه کرد :

-تبلت وبرا اون خریدی؟

آرمین با تکانی که به خودش داد از عالم خلسه اش بیرون پرید وبهت زده پرسید :

-اون ؟

در یک نگاه منظورش را گرفت و لبخندی مرموزی فرم صورت متعجبش را تغییر داد و گفت :

-پس به خاطر همین میخواستی روپله برقی خودکشی کنی ؟

-من فقط حواسم نبود

-آره میدونم که تو خیلی حواس پرتی

romangram.com | @romangram_com