#مهمان_زندگی_پارت_341
-اما من خیلی نگرانم ! هر وقت می بینم سایه خون دماغ شده حسابی خودمو می بازم
-نگران نباش پسرم ، من فکر میکنم ناراحتی سایه یه مورد ساده و معمولی باشه
آرام وتردید آمیز زمزمه کرد:
-امیدوارم دکتر امیدوارم
دکتر لبخندی زد و گفت :
-معلومه که خیلی دوستش داری؟
تنها به لبخندی اکتفا کرد و دکتر ادامه داد
-نمی خوای بگی چه جوری اسیرش شدی
با محبت نگاهش کرد ارزش این مرد برایش بیشتر از یک دکتر و یا دوست خانوادگی بود کسی که در تمام روزهای سخت وغیر قابل تحمل مرگ بهراد در کنارش بود
-اینجوریها نیست که شما فکر می کنید ،این تنها خواسته پدرم بود ،یه جور ازدواج اجباری
دکتر خنده ای کرد و گفت :
-و چه اجبار شیرین و قشنگی ،خانواده ات خوب دختری رو برات کاندیدا کردن کسی رو که مطمئن بودن در برابر وقار و متانت و زیبائیش کم میاری و دیگه نمی تونی نه بگی
-بله سایه همه این خصوصیات و داره ،اما مشکل اصلی منم که نمیتونم با خودم کنار بیام
-اما شما همدیگه رو دوست دارید این رو هرکسی تو نگاهتون حس می کنه
-ازدواج ما یک ازدواج از پیش تعیین شده بود سایه دختر دوست صمیمی پدرمه که از بچگی قرار ازدواجشو گذاشته بودن
دکتر با تعجب به روی میز خم شد و پرسید؟ :
-سایه دختر آقای ستوده است ؟
-بله
-ولی پدرت بارها از ازدواج او با آرتین حرف می زد
نفس عمیقی کشید وگفت :
-منم نمی دونم چرا نظر خانواده ام یکدفعه تغییر کرده و به من اصرار کردند که داماد آقای ستوده بشم من هم در برابر اصرارهاشون کم آوردم و تسلیم خواستشون شدم
-سرنوشت آدمها از قبل رقم خورده است تو باید خوشحال باشی که سرنوشت دختری به این خوبی رو سر راهت قرار داده
از جا برخاست و گفت :
-من دیگه مزاحمتون نمی شم ،بیرون بیماراتون منتظر هستن
دست آرمین را به گرمی فشرد و گفت :
-بازهم به دیدنم بیا ،وقتی تو را می بینم خیلی خوشحال می شم
سپس آهی کشید و ادامه داد :
-بادیدن تو به یاد بهراد میافتم ،مطمئنا اونم از اینکه تو به زندگیت برگشتی خوشحاله ،همسر خوبی داری که ارزش خوشبختی رو داره پس سعی کن در کنارش گذشته رو فراموش کنی
لبخند تلخی زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com