#مهمان_زندگی_پارت_179
-مگه با تو نیستم چرالال مونی گرفتی
در حالیکه سعی میکرد خودش رااز دستش رها کند دادزد
-ولم کن عوضی !...دست از سرم بردار،چی ازجونم میخوای
اورا به سمت ماشین کشید وبا لحن خشک وگزنده ای گفت:
-بیا بریم توراه بهت میگم
پسر جوانی که در حال عبور وناظر برخورد آن دو بود با این فکر که آرمین مزاحم سایه شده است به طرفش هجوم برد ودر حالیکه یقه لباسش را محکم می گرفت عصبانی گفت :
-نامرد ،مگه خودت خواهر و مادر نداری که مزاحم ناموس مردم میشی
آرمین که نهایت سعیش را میکرد آرامش خودش را حفظ کند و خونسرد باشد در حالیکه با یک دستش بازوی سایه را محکم گرفته بود با دست دیگرش دست جوان را روی یقه اش کنارزد ومحکم وقاطع گفت:
-دستتو بکش کنار ! این خانم همسر منه و به شما هم ربطی نداره
جوان نگاهی مشکوک به سایه انداخت وبا شک وتردید پرسید:
-راست میگه خانم ؟
سایه که از دعوا و برخورد احتمالی آن دو میترسید با سر گفته آرمین را تائید کرد. جوان غر غر کنان گفت :
-بهتره مشکلاتتونو تو خونه حل کنید نه تو خیابون
و از آندو دور شد آرمین با حرص بازوی سایه را فشرد و گفت:
-راه بیافت تا بیشتر از این آبروی منو نبردی
ودر حالیکه او را به دنبال خود میکشید درب ماشین را باز کرد وبا خشونت تمام او را روی صندلی پرت کردودر را محکم بهم کوبید.
مقداری از راه در سکوت طی شد آرمین نگاهی به سایه انداخت نگاهش سرد وبی روح بود،نفس عمیقی کشید وگفت:
-زنده ای !
باز هم عکس العملی جزء سکوت از خود نشان نداد .این رفتارش بیشتر از هر چیزی آرمین را عصبی میکرد پس با خشم داد کشید
-وقتی ازت سوال میکنم ادب داشته باش و جوابمو بده، مگه نگفتم بعد از کلاس بیا دفترم
در حالیکه نگاهش به خیابان بود خیلی عادی و خونسرد گفت :
-دلیلی نداشت که بیام اونجا
محکم پرسید:
-چرا؟
-چون حرفی برا گفتن نداشتم
-آره !تو با اون کاری که تو کلاس به راه انداختی ، نباید هم حرفی برا گفتن داشته باشی !
-شما هم حرفتون و زدید. حتی یه چیزی بیشتر از اونچه که میباید بگید هم گفتید .
به طرفش برگشت وبا نگاهی غضبناک داد زد
-میزان صحبتم وجنابعالی مشخص میکنه
romangram.com | @romangram_com