#مهمان_زندگی_پارت_157
-من تو رو خوب می شناسم ،بی خود با کسی گرم نمی گیری.
-نمی دونستم که باید از این به بعد گزارش صحبتهام رو هم به تو بدم.
- برام جالبه که تا چند وقت پیش چش نداشتی ببینیشون،ولی حالا باهاشون گرم می گیری.
-اگه از نظر تو ایرادی داره ،باشه دیگه گرم نمی گیرم،پدرت فقط داشت در مورد قرار داد جدید و سفر اصفهانتون حرف می زد ،که فکر نکنم برا تو خیلی جالب باشه .
پوزخندی که روی لبش نقش بسته بود را آرمین تنها با لبخندی شیرین جواب داد و سکوت کرد .
از اینکه موقعیت به دست آمده را اینقدرمفت و راحت از دست داده، از دست خودش عصبی بود .
چهره مهربان نازنین مدام جلو رویش بالا و پائین می شد و او چقدر کلافه و سردرگم بود که نمی توانست راهی برای کمک به دوستش پیدا کند.
به همراه آرمین وارد اتاقک آسانسور شد ونگاهی به چهره اخم آلودش انداخت .هر بار که می خواست چیزی بگوید چهره سرد و بی روح آرمین قلبش را فرو میریخت وبی اختیار منصرف می شد .از اینهمه بیچارگی احساس خفگی و تهوع می کرد .به خودش فشار آورد چیزی بگویداما در همین لحظه در آسانسور باز شد و آرمین قبل از او از در بیرون رفت و اوهم ناگزیر به دنبالش به راه افتاد وبا گامهایی سست وافکاری متشنج واردآپارتمان شد. آرمین بی هیچ حرفی وسایلش را روی میز گذاشت و به طرف پله ها قدم برداشت .
این آخرین فرصتی بود که اگر از دست می رفت شرمنده نازنین می شد پس از سر ناچاری نهایت سعی خودش را کرد و با لحنی پراز خواهش وتمنا آرام گفت :
- یه خواهش ازت دارم ،خواهش می کنم رومو زمین ننداز ؟؟
آرمین با چشمانی حیران وصورتی مثل علامت سوال به طرفش برگشت چشمانش ازتعجب گشاد شده بودند ،این اولین باری بود که سایه با آن لحن سرد وبی تفاوت همیشگی داشت از او خواهشی میکرد .اما رنگ نگاهش باهمیشه فرق میکرد .پس در مورد سایه اشتباه کرده بودو او هم مثل همه همجنسانش بود وبا آنها تفاوتی نداشت
پوزخندی زد وبا خود اندیشید
(چقدر احمق بودم که فکرمیکردم سایه با همه زنها یی که می شناختم فرق داره)
این غرور ولجبازی سایه بود که او را متمایز با هر دختری می کرد اما اینک در نگاه پر از خواهشش دیگر هیچ غروری دیده نمی شد.همه آن تندیس پر از غرور به چشم هم زدنی مقابلش فروریخته بود
با لحنی سرد ویخ زده خیلی کوتاه گفت :
-نه خواهش می کنم هیچی نگو !
وشتاب زده از پله ها بالا رفت روی آخرین پله بود که سایه عاجزانه نالید :
-به خدا فقط همین یه باره! ...........
لحظه ای مردد ماند .لحن التماس آمیز سایه برایش غیرمنتظره وغیر قابل باور بود ،بیشتر حس کنجکاوی بود که باعث شدبه طرفش برگردد واز پله ها پایین بیایید .
رودر رویش ایستاد و عمیق در چشمان عسلی اش خیره شد باید می فهمید چه چیزی این دختر مغرور ولجبازرا تا این حد تحت تاثیر قرار داده که مجبور به خواهش والتماس از او شده است تنها نیم نگاهی به چشمان پر ازتمنای سایه او را متوجه کرد که این چشمان زیبا ومحسور کننده برق غرور همیشگی را در خود نهفته ندارد ،چشمانش را ریز کرد وآرام پرسید :
-چی می خوای ؟
از اینکه او را مجبور کرده بود به حرفش اهمیت دهد ذوق زده گفت :
-فقط یه کارمیخوام !!
برآشفت و به تندی گفت :
-اصلا حرفشو نزن ، تو این خونه چه کسری داری که دنبال کار می گردی
از سوء تفاهم پیش آمده لبخندی زد وگفت :
-کار و برا خودم نمی خوام که !
-پس چی ؟
-برا یکی از دوستامه !
romangram.com | @romangram_com