#مهمان_زندگی_پارت_151
با سایه دیگه چه کار داری ،بذار باشه یه چیزی یاد می گیره برا آینداش خوبه .
اون نیازی به درسهای تو نداره ،آرمین همیشه کنارشه وحمایتش می کنه .
از جا برخاست وبی هیچ حرفی به همراه مهری به آشپزخانه رفت.
مهری از زری خواست که برای آرمین و همسرش چای ببرد و سپس در حالی که صندلی میز غذا خوری را کنار میکشید رو به سایه با مهربانی همیشگی گفت:
-بیا بشین عزیزم !
روبروی مهری نشست ومهری قبل ازاینکه او چیزی بگوید پرسید
از زندگی متاهلی راضی هستی ؟-
خیلی کوتاه جواب داد :
-بله
-از آرمین چی ، اون که اذیتت نمی کنه .
با لبخندی تصنعی گفت :
-اون همیشه گرفتاره ،گرفتاری هم دیگه وقتی برای اذیت کردن من باقی نمی ذاره
مهری آهی از سر حسرت کشید وگفت :
-آره اون همیجوره ،خودشو فدای این شرکت کرده واصلا یادش رفته جوونه و باید جوونی کنه
سایه حس کرد غمی عمیق در دل مهری نهفته است پس برای دلداریش آهسته گفت :
-بچه های شما خیلی خوبند و فکر کنم به خود شما رفته باشند .
مهری با لبخندی گفت :
-پس هنوز اون روی سگش و ندیدی ،دلم می خواد ببینم اونوقت هم میگی به من رفته .
در دلش نالید :( اون روی سگش و هم دیدم )
مهری که پر واضح بود هدفی را دنبال میکند نتتظر جواب سایه نماند وادامه داد.
-سایه جان ، تو نزدیک سه ماهه که عروس ما هستی ،ولی احساس می کنم هنوز با ما راحت نیستی وغربیگی میکنی ،عزیزم ! من و مشایخ تو رو خیلی دوست داریم ، اینکه اصرار می کردیم حتما تو عروسمون باشی به این دلیل بود که با تو احساس نزدیکی می کردیم ، دلم می خواد همیشه با من راحت باشی و منو دوست خودت بدونی ، من نمی خوام برای تو فقط یه مادر شوهر باشم .آرمین پسر منه و من بزرگش کردم و کاملا می دونم چقدر اخلاقش گندو و نچسبه !! پس اگه با او مشکلی داری بهم بگو ، همه رو تو قلبت نریز ، می دونم به مادرت گفتی با آرمین خوشبختی و اینم می دونم که اینوفقط به این دلیل گفتی که خیالش از بابت تو راحت بشه ،کار خوبی کردی اما خواهش میکنم به من اعتماد کن ، با اینکه آرمین به هیچ کس اجازه نمی ده توی زندگی خصوصیش دخالت کنه ولی فراموش نکن که من مادرشم .
لبخند تلخی زد و گفت :
-من با آرمین هیچ مشکلی ندارم ،باور کنید که از ایشون راضیم .
مهری نفس عمیقی کشید و گفت :
-امیدوارم همین جور باشه که می گی .
از اینهمه دروغ حالش بهم می خورد ، ولی او به مهری هم اعتماد نداشت چرا وقتی مطمئن بود که آرمین در کنار سایه خوشبخت نیست . اینهمه به این ازدواج اصرار کرد بود .
مهری سایه را که در فکر دید دوباره گفت :
-دیشب من و مشایخ رفته بودیم خونه پدرت .
از نام پدرش با هیجان گفت :
romangram.com | @romangram_com