#مهمان_زندگی_پارت_150
-من اینو گفتم؟!
عصبی گفت:
-پس چی،اصلا من نمی دونم مشکل تو با نیما چیه؟
گفتم حق نداری اسم این پسره رو جلو من به زبون بیاری.
پر از خشم به تندی گفت :
-مثلا اگه بیارم میخوای چکارکنی؟
-مثل اینکه به این زودی قرارمونو فراموش کردی.
از سر ناچاری بغض الود گفت :
-فراموش نکردم ولی!............ولی قرار نبود تا اینجا پیش بری که حتی اجازه نداشته باشم اسم نیما رو هم بیارم.
آرمین از لحن غمگینش برای دفاع از نیما عصبانی شد وبا خشم فریاد کشید:
-اگه جرات داری یه بار دیگه اسمش و به زبون بیار تا همینجا پیادت کنم.
از فریاد آرمین بغضش را قورت داد وبا لجبازی پوزخندی زد وگفت:
-چه خوب، منم یه تاکسی می گیرم مستقیم تا در خونه بابام.
به طرفش برگشت ومحکم گفت:
-پس امتحانش کن ،چون منم خیلی دلم می خواد یه بهونه داشته باشم تا که برای همیشه از دست لوس بازیهای و حماقتهای تو راحت بشم.
لحن جدی و محکم آرمین جای هیچ بحثی را برایش باقی نگذاشت .او عادت داشت برای پایان دادن به هر بحثی از این لفظ استفاده کند و این برای سایه اصلا تازگی نداشت،پس بی هیچ حرفی نگاهش را به خیابان دوخت و در سکوت به رفتار غیر قابل پیش بینی اش اندیشید.
**************************************
مهری مثل همیشه او را گرم و صمیمی به آغوش کشید و با خودش به داخل برد وقتی در کنار آرمین روی مبل می نشست مهری با هیجان گفت:
-وای سایه هر بار که تو رو می بینم از روز قبلت خوشگلتر شدی.
آقای مشایخ لبخندی زد و گفت:
-به خاطر رنگ لباس و روسریشه که باعث شده رنگ چشماش خاکستری نشون بده.
آرمین که انگار از اینکه محور گفتگو زیبایی سایه باشد زیاد راضی نبود در حالی که دسته ای از طرحهای در دستش را مقابل پدرش قرار می داد روبه او گفت:
-اینم طرحهای پروژه ، بچه ها امروز یکسره روشون کار می کردند تا بتونند به موقع تحویلشون بدن .
مهری با اعتراض گفت:
-آرمین تو باز هم با طرح و نقشه اومدی اینجا.
آقای مشایخ با خنده رو به همسرش گفت:
-اگه با طرح ونقشه نیاد اینجا ، پس کی می خواد جوابگوی خواسته های سرسام آور شما خانما باشه.
مهری دست سایه را در دست گرفت و با محبت گفت :
بیا عزیزم ،بریم آشپزخانه ،بذاریم آقایون کارشون برسن
مشایخ با اعتراض گفت :
romangram.com | @romangram_com