#مهمان_زندگی_پارت_148

بگو بگو بهم بگو

که قلبمو نمی شکنی

بگو که می مونی برام

بگو فقط مال منی

شاپرک –علی مرشدی

با نوای این ترانه به آرامش رسید .ترانه حال دل شکسته اش بود که با آهنگی غمگین وصدایی دلپذیر پخش می شد.تا آمدن آرمین چندبار ترانه را ریپلی کرد تقریبا حفظش شده بود وبا خواننده زیر لب تکرار میکرد وبا هر مصرع آن به دور دستها سفر میکرد

در افکار شیرین خود غوطه ور بود که با صدای باز شدن در ماشین هراسان چشمانش را گشود ، بی اختیار دستش روی قلبش رفت ونفس عمیقی کشید.

آرمین در حالی که پک شاپ کوچکی در دستش بود سوار شد وپک شاپ را به طرفش گرفت وگفت :

-بیا این مال توهه!

متعجب ابروانش را بالا داد و در حالی که نگاه جستجوگرش را به درون پک شاپ می انداخت آهسته گفت

- مال من !

سپس با حیرت به آرمین خیره شدوپرسید :

-خوب چیه؟

ماشینش را روشن کرد وبه سردی گفت :

-بهتر شالتو عوض کنی ،این رنگه خیلی جیقه وتابلو شدی

از لحن سرد کلامش بوی تحقیر می آمد واو دلش نمی خواست طابع دستورش شود .

-خوب منظور!

نیم نگاهی به او انداخت و گفت :

-منظورم و خیلی واضح وروشن گفتم

یک روسری ساتن نقره ای با طرحهای طلایی از پک شاپ بیرون آورد و در حالی که لمسش میکرد با لجبازی گفت :

- فکر کنم رنگ شالی که پوشیدم بیشتر بهم میاد،تازه خیلی هم دوستش دارم

آرمین به خوبی می دانست با خشونت و تهدید راه به جایی نمی برد وهرگز نمی تواند سایه را مجبور به تعویض این شال که درست روی اعصابش بود ؛کند . پس با لحنی ملایم ومهربان گفت :

-رنگ نقره ای هم رنگ زیباییه که بیشتر از هر رنگی به چشمهای عسلی تو میاد خصوصا که روی رنگ چشمهات تاثیر می ذاره وخاکستری نشونشون می ده

با نگاهی متحیر به آرمین خیره شده بود تغییر رفتارش کاملا غیر منتظره ونفس گیر بود چرا که هرگز فکر نمیکرد روزی آرمین بخواهد با این احساس در مورد رنگ چشمانش نظر دهد .

در حالی که با زیر ورو کردن روسری در ذهنش رابطه رنگ نقره ای را با رنگ چشمانش بررسی می کرد با ناباوری آرام گفت :

-ولی..................

آرمین سریع میان حرفش پرید و گفت :

-حالا چرا امتحانش نمی کنی!

نگاهی به کفشهای قرمزش که با شالش ست کرده بود انداخت وگفت :

-پس کفشهام و چکار کنم ،اینجوری که پرچم می شم .

romangram.com | @romangram_com