#مهمان_زندگی_پارت_147


-پس چرا دور زدی؟

آرام نجوا کرد.

-جایی کار دارم.

صورتش را اخمی عمیق وترسناک که خود به خود باعث ترس سایه میشد ؛ پوشانده بود .وباعث شد دوباره سکوت بینشان برقرار شود

آرمین مقابل یک مرکز خرید چند طبقه توقف کرد و در حالی که کمربندش را باز می کرد گفت:

-باید چیزی بخرم ،می خوای توهم بیا .

نگاهی به ساختمان مجتمع انداخت وبا بی حوصلگی گفت :

-ترجیح میدم همینجا منتظر بمونم

آرمین با گفتن :(هر جور راحتی )از اتومبیل پیاده شد وبا گامهایی منظم به طرف مجتمع رفت

سایه با نگاه رفتنش را تعقیب کرد و وقتی از مقابل دیدگانش ناپدید شد بی حوصله سرش را به پشتی صندلی تکیه داد وبه ترانه ای که از سیستم اتومبیل پخش می شد گوش سپرد.

به تو رسیدنم اگه قیمت جون داره بگو

فرصت با تو بودنم اگه همین باره بگو

راضی نشو لبای من فریادو از یاد ببره

قصه به قصه بودنم با تو شنیدنی تره

شب از سرم گذشته تو صدام بزن نفس نفس

نذار بمیره شونه هام تو گیر و دار این قفس

هم آشیون خواستنی

شاپرک شکستنی

بگو بگو بهم بگو

که تا ابد مال منی

هم آشیون خواستنی

شاپرک شکستنی

بگو بگو بهم بگو

که تا ابد مال منی

که تا ابد مال منی

بگو برای عاشقی

چه قیمتی باید بدم؟

بگو که می شناسی منو

بگو می دونی عاشقم


romangram.com | @romangram_com