#مهمان_زندگی_پارت_137


وبا لبخند اضافه کرد

-مامانت می گفت لازانیا خیلی دوس داری ، منم اتفاقا تو این مورد استادم...

آرمین هم به دنبالش به راه افتاد و با حیرت پرسید:

-اتفاقی افتاده ؟

به طرفش برگشت وگفت:

-نه چطور مگه !

زمزمه کرد:

-رفتارت خیلی غیر عادیه!

در یخچال را باز کرد و مواد مورد نیازش را برداشت وبا لبخند تلخی گفت:

-از اینکه امشب قرار نیست تنها شام بخورم ،خوشحالم

با نگاهی متحیر ومبهم به او خیره شد .به خوبی میفهمید که دارد نقش بازی میکند ودلش میخواست این را به او هم بگوید اما در این چند وقته از بحث و کشمکش خسته شده بود پس ترجیح داد تنها بگوید

-منم بهت کمک می کنم.......

لبخند ملیحی زد و گفت:

-پس سالاد بر عهده تو........

کنارش ایستاد و گفت:

- من تا حالا آشپزی نکردم..... چه جوری درست می کنن؟

با تعجب به او نگریست و گفت:

-پس اون سوپ هایی روکه وقتی مریض بودم بهم می دادی و کی می پخت؟؟؟

لبخندی محو روی لبش نشست و گفت:

-از مامانم می خواستم بپزه و برام بفرسته...

لبخندی ملیح زد وگفت :

-واقعا !منو بگو فکر میکردم کار خودته!وتو این مدت از اینکه آشپزیت از من خیلی بهتره کلی غصه خوردم...

نگاهش دلپذیر شد وآرام گفت :

-حالا هم اگه بخوام می تونم از تو بهتر باشم ، کافیه فقط اراده کنم....

با لبخند شیرینی کنارش ایستاد وگفت :

-تو خیلی خودشیفته ومغروری ،این اعتماد به نفس بیش از حدت تو حلقم گیر کرده !

وسایل سالاد را به دستش داد واضافه کرد:

اول تمیز بشور و بعد تکه تکه کن و تو ظرف بریز....

-همین؟!


romangram.com | @romangram_com